
روزهای آخر زمستان بود؛ آخرین سوزهای زمستانی می گذشتند و در حاشیه شهر در کلبه ای تاریک و سرد آماندا درد می کشید. شوهر فقیرش کاری نمی توانست بکند جز آنکه قابلمه ای را بر بستر او بیاورد. آماندا آنقدر درد کشید تا ویکتور لیدیو خارا مارتینز به دنیا آمد. 23 سپتامبر 1932 بود
مانوئل پدر ویکتور کارگر روزمزد بود؛ یک روز نانی به خانه می آورد و یک روز بیکار می ماند. آماندا هم هر کاری از دستش برمی آمد، انجام می داد. می دانید که روزگار سختی است، شاید هم نمی دانید، آن زمان هم همین طور بود. ویکتور هنوز سن و سالی نداشت که پدرش خانواده را ترک کرد تا به مزارع برود و آنجا کارگری کند.
بیچاره مانوئل الکلی؛ مگر چقدر پول درمی آورد تا به خانه بفرستد. پس آماندا ماند و بچه هایش. از صبح تا شب جان می کند و وقتی به خانه می رسید، دلخوشی ای نداشت جز اینکه گیتار کهنه را از کنار دیوارهای لخت خانه بردارد و برای بچه ها ترانه ای بخواند. ویکتور با موهای فرفری به او زل می زد و زمستان ها، نوک دماغش از سرما قرمز می شد. چه لذت بخش بود. آماندا آواز می خواند و او گوش می داد، اما آماندا هم مرد. ویکتور فقط 15 سال داشت که مادرش مرد.
آخرین روزهای تابستان است. گرما فروکش کرده و ابرها آرام آرام در آسمان جولان می دهند، اما در سانتیاگو زمستان است و شهر آخرین نفس های زمستانی خود را می کشد زیکی از همین روزها بود؛ تانک ها روی آسفالت خیابان های سانتیاگو رژه می رفتند و سرمای کم جان زمستانی هیچ راه نفوذی به اورکت های آمریکایی نداشت که سربازان ارتش بر تن داشتند. سرمای شیلی را کارگران معدن های مس خوب می شناسند؛ آنها که معروفند به غلاف کردن دست هایشان برای سیگارهای روشن تا گرمای آتش آن را از پشت پوست های کلفت دستان خود به درون رگ ها بکشند، اما آن روز هوا زیاد سرد نبود؛ 11 سپتامبر (20 شهریور)1973 .
ویکتور از خانه بیرون آمد. شهر خلوت بود؛ خلوت تر از همیشه، اما عده ای دوان دوان این سو و آن سو می رفتند. از ورودی دانشگاه پلی تکنیک داخل شد. چهره های آشنا، همه جمع بودند و همه آماده. فکر می کردند، رویا می بافتند و شاید آرزو داشتند پیروز شوند، اما داستان، چیز دیگری بود. حمله اول را پس زدند و شاد شدند. هوا سرد نبود و انگشت هایشان سردی ماشه ها را احساس نمی کرد. خوشحال بودند، اما وقتی صدای تانک ها را شنیدند، شادی آنها هم به پایان رسید. لوله تانک ها دیوارهای دانشگاه را نشانه گرفت و گلوله ها به پرواز درآمدند. عده ای از دیوار پشتی دانشگاه به خیابان زدند و آنها که ماندند، لوله سرد تفنگ سربازها را پس
گردن خود احساس کردند. سرمای زمستان نفس های آخرش را می کشید، اما سردی لوله تفنگ ها، استخوان سوز بود. ویکتور را هم بردند
اما هنوز صدایش را بلند نکرده بود. آواز می خواند، اما نه آنقدر بلند که بخواهند حنجره اش را ریش ریش کنند. اول خواست حسابداری بخواند، اما شاید چنگی به دلش نزد که آن را رها کرد. تصمیم گرفت کشیش شود، اما آن را هم کنار گذاشت و به سراغ تئاتر رفت.
سال های دهه 1960 میلادی تازه شروع شده بود که به اروپا سفر کرد. دهه ای که برای آمریکای لاتین به اندازه یک قرن طول کشید و هر روز شاهد انقلابی تازه، کودتایی دیگر یا حمام خونی بود که مردم در آن می غلتیدند. در همین سفر نوشت؛ «اصطلاح «موسیقی اعتراض» دیگر نمی تواند کاربردی داشته باشد چون معنا و مفهوم آن از بین رفته است. به نظر من باید از اصطلاح «آواز انقلابی» استفاده کرد... یک هنرمند باید خالقی قابل اعتماد و در شکل پیشرفته، یک انقلابی باشد... فردی که به همان اندازه چریک های مسلح خطرناک است آن هم به دلیل قدرتی که در برقراری ارتباط با مردم دارد».

آماندا مرده بود و مانوئل هم اگر هنوز نفس می کشید جایی غیر از اتاق های کثیف کارگری نداشت، اما فرزندشان ویکتور هر دو آنها را زنده کرد. Te Recuerdo Amanda ترانه ای بود که در سفر اروپا سرود و در آن داستان دو کارگر جوان به نام های آماندا و مانوئل و دیدار کوتاه آنها در فرصت اندک استراحت کارگران کارخانه را روایت می کرد. مانوئل برای مبارزه به کوهستان می رود و وقتی صدای سوت کارخانه شنیده می شود، او هم مانند بسیاری دیگر از کارگران به کارخانه بازنمی گردد.
موسیقی راک اروپا و آمریکا در آن سال ها روز به روز رادیکال تر می شد و هنوز نام پرافتخار «موسیقی اعتراض» را بر پیشانی خود حک کرده بود. در همان زمان شیلی هم شکل های تازه ای از موسیقی را تجربه می کرد. گروه هایی مثل «اینتی - للیمانی» و «کویلاپایون» علاقه شدیدی به استفاده از ساز و آوازهای فراموش شده مردم مناطق روستایی و کارگری شیلی داشتند.
آرام آرام داشت صدایش را بلند می کرد. سال 1966 اولین آلبوم به نام خودش را منتشر کرد و به کویلا پایون پیوست و تا سال 1969 به عنوان مدیر هنری آن کار خود را ادامه داد. یک سال بعد «چه گوارا»، چریک آرژانتینی در بولیوی کشته شد و خارا در یاد بود او اثری منتشر کرد که به دلیل مخالفت کمپانی ضبط آن، امکان اشاره مستقیم به نام این مبارز وجود نداشت، اما جناح چپ احزاب سیاسی شیلی را تحت تاثیر قرار داد.
1969 تاریخ مهمی در فعالیت نیروهای مخالف دولت شیلی بود. «پرس سوخبیس» وزیر کشور شیلی به صدها پلیس دستور داد به خانواده هایی حمله کنند که در «پورتو مونت» خانه ساخته بودند؛ هفت نفر کشته شدند که یکی از آنها کودکی 9 ماهه بود. خارا ترانه ای با نام «پرسش هایی درباره پورتو مونت» سرود که در آن سوخبیس را به عنوان یک جنایتکار معرفی می کرد؛ «همه باران های جنوب غشیلیف هم کافی نیست/ برای شستن دست هایت». این ترانه به سرعت در میان جامعه گل کرد.
همین ترانه بود که موجب حمله گروه های رادیکال راست گرا به ویکتور خارا در خیابان شد. از همانجا مورد نفرت احزاب راست کشورش قرار گرفت و در دل جنبش کارگری این کشور، جای پای خود را محکم کرد.
سال 1970 «سالوادور آلنده» چپ گرا در انتخابات پیروز شد. خارا در برنامه های انتخاباتی او حضور داشت و بارها برنامه اجرا کرد. ترانه Venceremos ما پیروز خواهیم شد؛ را در همین زمان سرود که به شعار اتحاد چپ گرای شیلی تبدیل شد؛ «ما پیروز خواهیم شد/ و زنجیرها چاره ای جز گسستن نخواهند داشت/... و ما کنار هم، تاریخ را محقق خواهیم کرد
پیروزی آلنده فقط تغییرات اقتصادی به همراه نداشت و رویدادهای فرهنگی بسیاری را نیز به همراه آورد. در آن زمان گروه های تئاتر، موسیقی و شعر در مناطق کارگرنشین تشکیل می شد و گروه های متعدد هنری به مناطق مختلف شیلی سفر می کردند. حرکت هایی مثل «جنبش ترانه نوین» در همین روزها شکل گرفت که خارا هم یکی از سردمداران آن بود.
در آن زمان آثار مهم ادبیات جهان روی کاغذهای ارزان و با قیمتی که هر فردی قادر به خرید باشد، عرضه می شد و فروش این آثار با فروش کمیک استریپ در دکه های روزنامه فروشی آمریکا قابل قیاس بود. زیاد پیش می آمد که کارگری در حال خواندن داستان های جک لندن، توماس مان، داستایوفسکی یا مارک تواین را در اتوبوس ها دیده شود . نقاش ها روی دیوارهای سانتیاگو نقاشی می کشیدند و ویکتور خارا در بین مردم آواز می خواند، اما همه چیز فقط سه سال طول کشید و سرنوشت همه جنبش های دموکراتیک آمریکای لاتین گریبان شیلی را گرفت؛ «پینوشه» کودتا کرد.
این ترانه که مانیفست خارا نام دارد، مدتی پیش از کودتا سروده شد. «یوان ترنر»، همسر انگلیسی خارا می گوید که او از قبل می دانست در کودتا کشته خواهد شد و به همین دلیل مانیفست خود را سرود. یوان ترنر وقتی از بازداشت همسرش خبردار شد به سفارت انگلیس رفت تا شاید به او کمک کنند، اما انگلستان هم مانند دیگر کشورهای غربی درهای سفارت خود را به روی افرادی بسته نگه داشت که برای نجات از حمام خون سانتیاگو به آنجا پناه می بردند. تانک ها دانشگاه پلی تکنیک را مانند کارخانه ها بمباران کردند و سالوادور آلنده هم در کاخ ریاست جمهوری کشته شد.
خارا به استادیوم ملی منتقل شد؛ یعنی همان جایی که یک ماه پیش از آن به مناسبت انتخاب «پابلو نرودا» به عنوان برنده جایزه نوبل برنامه اجرا کرده بود؛ همان جایی که از سه سال پیش، استادیوم ویکتور خارا نام گرفته است. استخوان دست ها و انگشت های او را شکستند و برای تضعیف روحیه دیگر بازداشتی ها گفتند که مقابل آنها آواز بخواند و او باز هم همان آواز «ما پیروز خواهیم شد» را خواند.
(16 سپتامبر)1973 کارگر جوانی جسد تیرباران شده خارا را در کنار خیابان پیدا کرد و چند روز بعد دست نوشته آخرین ترانه او روی تکه ای از روزنامه توسط یکی از آنهایی که از استادیوم شیلی جان سالم به در برده بود، به دست همسرش رسید؛ «پنج هزار تن از ما در این جاییم/ در این بخش کوچک شهر.../ چه دشوار است سرودی سرکردن/ آنگاه که وحشت را آواز می کنیم/ وحشت آنکه من زنده ام/ وحشت آنکه می میرم من/ خود را در انبوه این همه دیدن / و در میان این لحظه های بی شمار ابدیت / که در آن سکوت و فریاد هست/ لحظه پایان آوازم رقم می خورد.
آلبر کامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسویتبار و خالق کتاب بیگانه.
|
|
تولد و کودکی
آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.
کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.
کامو در طی سالهای ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.
در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶).
لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.
در ۱۹۳۴ با «سیمونهای» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد.
با نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.
او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.در ۱۹۲۴ کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیوف را منتشر کرد.
نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.
فعالیت بر علیه نازیسم و پایان جنگ
در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.
در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافهٔ «فلور» در بلوار «سن ژرمن» پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستنسیالیسم سخنرانی کند.
رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروشترین کتاب فرانسه شد.در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد
نمایشنامهٔ عادلها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام شورشی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.
در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.
در اوایل سال ۱۹۵۴ بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.
در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.
کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.
از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند.
مقبره آلبرکامو
بعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتیویل نزدیک مونتهرو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف میشود و به درختی میکوبد و تکه تکه میشود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود.
در دوران جنگ کامو به عضویت سلول مقاوت فرانسه پیوست، و در آنجا بود که یک روزنامه زیرزمینی موسوم به مبارزه را به چاپ میرساند. این گروه بر علیه نازیها مطلب مینوشت، و کاموس در آن لقب Beauchard گرفت. کامو در سال ۱۹۴۳ به عنوان ویراستار روزنامه انتخاب شد، و هنگامی که پاریس به دست متقین آزاد شد و گزارش آخرین نبردها را میداد. نهایتا وی در سال ۱۹۴۷ هنگامی که روزنامه به صورت تجاری درآمده بود از «مبارزه» کنار کشید. در همین دوران بود که کامو با ژان پل سارتر فیلسوف و نویسنده بنام فرانسوی آشنا شد. بعد از جنگ کامو یکی از دوستان سارتر شد و در پاتوق دوستان وی که Café de Flore نام داشت و در بولوار سن جرمن پاریس قرار داشت مکررا رفت و آمد میکرد. کامو همچنین به ایالات متحده آمریکا سفر کرد تا در مورد وجودگرایی فیلسوفان فرانسوی سخنرانی کند.
هر چند او گرایشهای چپ گرایانه داشت ولی به شدت به انتقاد از فلسفه و دکترین کمونیسم پرداخت و همین امر باعث فاصله گرفتن رفقای کمونیست وی از او شد و با گذشت زمان از سارتر هم فاصله گرفت. در ۱۹۴۹ بیماری سل او عود کرد و این باعث شد که دو سال را در انزوا زندگی کند. در ۱۹۵۱ The Rebel را منتشر کرد که در حقیقت تحلیل فلسفی شورش و اغتشاش و سرکشی و در معنای وسیع تر انقلاب بود که نشانه آشکار رد کمونیسم از سوی وی بود. این کتاب موجب آشفته شدن دوستان و هم قطاران و معاصران کامو جدایی نهایی وی از سارتر شد.
پذیرش و قبول سخت کتاب یا به قول دیگر عدم پذیرش آن موجب نا امیدی کامو شد و بعد به جای آن به ترجمه نمایش نامهها روی آورد. سهم و کمک برجسته کامو به فلسفه، در عقاید وی به پوچی متبلور شد هیچ انگاری. پوچی نتیجه میل داشتن انسانها به روشنی، نظم وترتیب و مفهوم و معنا داشتن در داخل یک دنیا و شرایطی که هیچ کدام را فراهم نمیکند، شرایطی که وی در کتاب The Myth of Sisyphus از آنها گفتهاست و آنها را در کتابهای دیگر خود نیز انعکاس دادهاست. عدهای عقیده دارند که توصیف کامو به عنوان یک پوچ گرا صحیح تر از یک وجود گرا است.
در ۱۹۵۰کامو خود را وقف حقوق بشر کرد. در ۱۹۵۲ او از کارش در یونسکو استعفا داد و علت آن پذیرش اسپانیا از طرف سازمان ملل بود، در شرایطی که اسپانیا تحت سلطه دیکتاتوری به نام ژنرال فرانکو قرار داشت. در سال ۱۹۵۳ او از معدود چپ گرایانی بود که به انتقاد از روشهای اتحاد جماهیر شوروی پرداخت که یکی از آنها سرکوب اعتصاب کارگران در شرق برلین بود. در ۱۹۵۶ نیز او به مخالفت با روشهای مشابه شوروی در مجارستان پرداخت. او عقاید خود به آرامش طلبی و صلحجویی را حفظ کرد و در همه جا به مخالفت با مجازات اعدام در سراسر جهان پرداخت. هنگامی که جنگ استقلال الجزایر آغاز شد، این مسئله به صورت یک مسئله غامض و غیر قابل حل برای کامو آشکار شد. او با pied-noirs هم دردی میکرد و از دولت فرانسه در رابطه با سرزمینهای شمالی افریقا که به صورت کلنیهای فرانسه درآمده بودند و اخیرا سر بر شورش و ظغیان گذارده بودند، حمایت کرد. سرزمینهایی که به صورت قسمتی جدایی ناپذیر از امپریالیسم جدید اعراب که توسط مصر رهبری میشد و تهاجم ضد غربی که توسط روسیه اداره میشد تا اروپا را احاطه کند و آمریکا را منزوی گرداند درآمده بود.
او هرچند با خودگردانی و حتی با تشکیل فدراسیون موافق بود اما استقلال کامل را برنمی تافت، او معتقد بود که pied-noirs و اعراب میتوانند در کنار هم زندگی کنند. در هنگام جنگ او از متارکه جنگ با غیر نظامیها حمایت کرد که باعث در امان ماندن غیرنظامیها میشد، مسئلهای که پذیرفته نشد به دلیل اینکه هر دو طرف جنگ آن را احمقانه نامیدند. دور از نظرها، او در حمایت از الجزایریهای به زندان افتاده که محکوم به مرگ بودند کار محرمانهای را آغاز کرد. از ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۶ او در L'Express به نوشتن پرداخت. در ۱۹۵۷ او برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد، نه به خاطر رمان The Fall، که درست یک سال قبل منتشر شده بود بلکه به خاطر نوشتههایش بر ضد مجازات اعدام در مقاله «Réflexions Sur la Guillotine». وقتی در دانشگاه استکهلم خطاب به دانشجویان سخن رانی میکرد به دفاع از موضع انفعالی خود در جریان جنگ الجزایر پرداخت و گفت که همیشه نگران مادرش بوده که در الجزایر زندگی میکرده.
ظاهراً روشن فکران چپ گرای فرانسوی این مسئله را به عنوان بهانهای دیگر برای از وجهه عمومی انداختن کامو استفاده میکردند. کامو در چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در جریان یک سانحه رانندگی، در نزدیکی Sens در محلی به نام «Le Grand Frossard». راننده اتومبیل، هم ناشر کامو بود و هم دوست صمیمی او میشل گالیمار (Michel Gallimard) که او هم در این سانحه جان داد. کامو در گورستان لورمارن (Lourmarin) در منطقه واکلوز (Vaucluse) واقع در نزدیکی مرز فرانسه و ایتالیا در خاک فرانسه به خاک سپرده شد. دو فرزند دوقلو به نامهای کاترین و جین از او باقی ماندند که اکنون حق چاپ انحصاری آثار پدر را در اختیار دارند.