تبليغاتX


               

               

                                  باب دیلن و آلبوم جدیدش 

 

Modern times سی و یکمین آلبوم باب دیلن مدتی است که  به بازار عرضه شده.((روزگار مدرن)) مثلlove&theft و time out of mind دو آلبوم قبلی دیلن انگارکه دنیایی پژمرده را از ورای منشور قلبی که زخمی و دنیوی است قطعا پژمرده نیست. بررسی می کند.

 

دیلن می گوید این آلبوم را بدون اینکه توجه کنم در اطرافم چی می گذرد ساختم؛ این آهنگها را اصلا در حالتی پر تفکر ننوشتم؛ بلکه بیشتر در وضعیتی هیپنو تیک و خلسه. ولی این را می دانم این آهنگها در ژن من است. نمی توانستم جلویش را بگیرم اما این به این معنا نیست که ((روزگار مدرن)) و دیلن از زمان حاظر غافل است.

 

آلبوم اشاراتی به وقلیع 11سپتامبر و توفان کا ترینا دارد. پرسه زدن دیلن در فضای پیش از راک_بلوزِ. رگتایم و راکبیلی؛نشان از نوستالژیک بودن او را دارد.

 

آلبوم جدید دیلن با صدای خدا در کوهستانها و صدای تیراندازی در خیابانها شروع می شود.اتفاقهای بدی در حال رخ دادن است و زنان واشنگتن دیسی دست و پا می زنند تا از شهر بیرون روند

 

                    هنر هفتم و این بار استیو مکوئین جسور

 

                                           

هنوز کسی نتوانسته به خوبی استیو روی پرده راه برود. چیزی در وجودش بود که آدم باور می کرد هیچ اهمیتی به زمینی نمی دهد که دارد رویش راه می رود.

 

زندگی نامه

 

متولد 24مارچ1930؛ایندیانا؛امریکا

تاریخ ؛ محل و علت مرگ: 7 نوامبر 1980؛مکزیک؛ سرطان ریه.

 

ترنس استیون مک کوئین؛ نام کامل یکی از اولین ستاره هایی است که به جذابیت شهرت دارند. بازیگرنسل بیتلز محبوبیت زیادی به خاطر سبک زندگی دیوانه گونه و رفتار عجیب و غریبش داشت. او عاشق مو تور سیکلت و اتومبیلهای تندو تیز بود.

 

یکی از خصوصیات بارز از استیو مکوئین این بود که در خیلی از صحنه های فیامهایش خودش دیگه نیازی به بدلکار نبود و او خودش در صحنه های خطرناک ایفای نقش می کرد و من از فیلم پاپیون این مرد به اوج لذت رسیدم در کنار دیگر مرد بازی می کرد یعنی داستین هافمن

دو بزرگ مرد و فیلم نامه و خوش ساخت بودن پاپیون همه عواملی بودن که به یکی از بهترین وفیلمهای تمام زمانها تبدیل بشه.

 

این اسطوره عالم سینما که کار در نیروی دریایی امریکا را رها کرده بود. سرانجام در اثر حمله قلبی پس از یک عمل جراحی بر روی ریه اش جان سپرد.استیو تجربه سه خانواده و دو فرزند را داشت. وجالب بدونید یکی از همسران او بازیگر نقش زن فیلم داستان عشق که در کشور ما خیلی طرفدار داشته و داره بازی می کرده.

 

              

فیلمهای مهم

 

هفت دلاور(1960)؛ جهنم برای قهرمانها است(1962)؛ فرار بزرگ(1963)؛ بچه سین سیناتی(1965)؛ نودا اسمیت(1966)؛ دانه های شن(1966)؛ بولت(1968)؛ حادثه توماس کراون(1968)؛ گریز(1972)؛ جونیر بانر(1972)؛ پاپیون(1973)؛ آسمان خراش جهنمی(1974).

 

چیزهایی جالب در مورد استیو

 

_در مراسم تشیع جنازه بروس لی یکی از حمل کنندگان تابوت بود.

_اولین نفر از هفت دلاور بود که از دنیا رفتو تا حالا همه دلاورها بجز رابرت وان مردهاند.

_اولین بار که مارتین لاندو را ملاقت کرد مک کوئین به لاندو گفت که قبلا او را دیده است. لاندو که او را به یاد نمی آورد.س.ال کرد کجا؟ مک کوئین گفت که زمانی که جیمز دین برای تعمیر موتور سیکلتش در یک گاراژ در نیویورک مراجعه کرده لاندو ترک موتور دین بوده است. مکانیک آن گاراؤ خود مک کوئین بوده است.

_آخرین جملاتی که روی پرده سینما گفت در آخرین فیلمش به نام شکارچی این بوده(حدا نگهدارت باشد).

 

حرفهای خود استیو

 

*هر وقت یک اسب یاد گرفت نوشیدنی بخرد؛ من هم یاد می گیرم که اسبهارو دوست داشته باشم.

*وقتی به چیزی اعنقاد پیدا کنم تا سر حد مرگ برایش می جنگم.

*مطمئن نیستم که بازیگری؛ حرفه ای برای بزرگسالان باشد.

*دوست دارم وسط نا کجا آباد پیدایم بشود.

 

دیا لوگهای به یاد ماندنی

 

کا لورا: چیزی که من نمی فهمم اینه که چرا مردی مثل تو توی کاری مثل این وارد شده. چرا هان؟

وین(در هفت دلاور): خودمم تعجب می کنم.

کا لورا: نه زود باش بگو چرا؟

وین: قضیه مثل همون آدمیه که توی ال پاسو می شناسمش. یه روز؛ اون همه لباسشو در آورد و پرید روی یه توده کاکتوس از اونم همین سوال رو کردم چرا؟

کالورا: خب

وین: اون گفت به نظرم تو این لحظه فکری خوبی اومد.

 

نقش او در فیلم(فیلمی به همین نام)

 

والتر:فرانک همه ما باید مصالحه کنیم

بولیت(استیو): مزخرف میگی

 

نقش او در فیلم فرار بزرگ

 هیلتز: من تا حالا برلین را ندیدم. نه از زمین نه از هوا و تصمیم دارم هر دو کار را قبل از تموم شدن جنگ انجام بدهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 20:21  توسط  A r M a N  | 

                            

تو جان خود را فدای او هام پوچ و اشکال بی روح می کنی .

 

هر کجا که یک قطره از عرق تو بچکد؛ یکی از این نهالهای شومی که در گورستانها مشاهده می شود می روید!

 

بمیر!

 

تو دشمن محبت و عشقی!

 

روی تنهایی و بیکسی خود زانو بزن!

 

منتظر پیری مباش!

 

در روی زمین از خود بچه باقی نگذار!

 

خون کثیف خود را در عروق دیگری ندم!

 

مانند دود کنار برو!

 

خوشه گندم با یک شعاع از آفتاب می روید او را از این شعاع محروم نکن!

 

هیچ احساسی در و جود آدمی مانند حس نفرت به سرعت پدید نمی آید؛ در مورد حس محبت به عقیده من؛ انسان خیلی زودتر از احساس؛ مطلب را به حدس می فهمد. در آن موقع کوچکترین کلمان چقدر گرانبهاست!

 

پ.ن: خوب طبق روند این وبلاگ این پست باید به موزیک اختصاص پیدا می کرد و چون چیزی به ذهنم نرسید تصمیم گرفتم این پست در موردادبیات باشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:20  توسط  A r M a N  | 

 

حقیقت استخوان بندی درونی ظواهر است؛ مایل است که هر فردی از افراد بشر؛ هر که باشد روزی در نوبت و ساعت خود بیاید واستخوانهای فناپذیر او را در اعماق یک زخم موقت؛ لمس کند این ملامسه همان چیزی است که شناسایی دنیا نامیده می شود.

 

تجربه برای آدم جهاندیده به این قیمت تمام می گردد. حال گاهی اتفاق می افتد که بعضی ها در برابر این آزمایش؛وحشت زده؛عقب می روند. بعضی دیگر که ضعیف و جوانند مانند سایه در جای خود تلو تلو می خورند.

 

عده ی معدودی دیگر؛ که شاید از همه بهترند؛ فی الفور می میرند. ولی عده کمی ازاین مردم که قطعا از همه بد بخترند؛ نه عقب می روند و نه تلو تلو می خورند؛ نه می میرند و نه فراموش می کنند.

 

وقتی نوبتشان می رسد که با بدبختی؛ یا به عبارت دیگر با حقیقت تماس بگیرند؛ با گامهای متین به آن نزدیک می شوند؛ دست خود را پیش می آورند و عجیبتر و مهیبتر از همه آنکه در قلب خود نسبت به غریق رنگ پریده ای که جناره اش را در اعماق آبها ؛ زیر دست خود لمس کرده اند؛ احساس عشق می کنند. جنازه را از کف رودخانه بر می گیرند؛ نوازش می کنند و در آغوش می کشند.از شدت شناسایی او مست اند. دیگر به چیزی نگاه نمی کنند و اگر نگاه کنند برای آنست که آنرا ماورا بینند.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 12:32  توسط  A r M a N  | 

           

بعضی از بازیگرها زاده می شوند که یک نقش را بازی کنند. درباره آنتونی ها پکینز این نقش هانیبال لکتور(سکوت بره ها) بود. پیش از بازی در این نقش؛ ها پکینز کلی نقش نسبتا مهم در فیلمهای معروف بازی کرده بود. اما درود بر کسی که شرارت مودب موجود در پس چهره این بازیگر را کشف کرد و نجاتش داد. این شرارت را که آشکار کرد. او را به لقب sir مفتخر کردند.

 

زندگی نامه

 

متولد 1937؛ ولز او پس از پیگیری یک دوران حرفه ای موفق روی صحنه تئاتر و مقابل دوربین سینما؛ سرانجام با ایفای نقش در فیلم "سکوت بره ها " به مقام یک ستاره دست یافت.

 

هاپکینز به رغم آن صدای آرام و چهره بعضا بی احساس این توانایی را دارد که چهره هایی کاملا متفافت و متضاد این خصوصیات را به تصویر بکشد.هاپکینز در کالج هنر های نمایشی (کاردیف) ولز تعلیم دید و پیش از آغاز حرفه سینمایی خود تعداد زیادی نمایشنامه های موفق در پرونده اش دارد. در دهه 60 او بیشتر نقشهای مکمل در فیلمها را عهده دار می شد. امااین روند در دهه 70 و 80 تغییر کرد و او هر چه بیشتر ارزشهای هنری کار خود را به تصویر کشید.

در مورد او باید به این نکته نیز اشاره کرد که در دوران تحصیل به عنوان یک کودک؛ شاگردی ضعیف محسوب می شد و گوشه گیری از خصو صیات بارزش بود.

 

زندگی خانوادگی

 

نام همسر: پترونلابارکر(از1967تا 1972) صاحب یک فرزند

نام همسر: جنیفر لینتون(از1973نا2002)

نام همسر: استلا ارویو(از 2003 تا کنون)

 

                

دستمزدهای قابل توجه

 

_اژدهای سرخ(2002):20 میلیون دلار

_هانیبال(2001):15 میلیون دلار

_ماموریت غیر ممکن2(2000):5 میلیون دلار

 

فیلمهای مهم

 

سکوت بره ها(1991) ؛ هانیبال(2001) ؛ نیکسون(1995) ؛ بازمانده روز(1993) ؛ مرد فیل نما(1980)؛ اژدهای سرخ(2002) ؛ شیر در زمستان(1968)؛ جاگرنات(1974)

 

کوتاه و خواندنی در مورد آنتونی

 

_نفر 57 فهرست 100 ستاره بزرگ سینما در تمام دوران در مجله امپایر.

_اغلب با دیکر بازیگر ولزی "ریچارد برتن" مقایسه می شود.

_دریافت نشان لیاقت امپراتوری بریتانیا(1987).

_دریافت دکترای افتخاری از دانشکاه ولز.

_در سال 1975 بر اعتیاد به الکل غلبه کرد.

_نوازنده ماهر پیانوست.

_به صورت داوطلبانه در مدرسه های در کالیفرنیا به تدریس دروس مختلف از جمله شکسپیر؛ تئوری و مونولوگ می پردازد.

_ایفای نقش هانیبال لکتور در سکوت بره ها او را در مکان اول فهرست شخصیتهای منفی 100ساله سینمای جهان قرار داد.

_اگر در سال 2000 رسما بعنوان شهروند رسمی آمریکا انتخاب شد ولی لقب sirو نشان افتخار بریتانیایی خود را حفظ کرد.

                              

                      

حرفهای خود آنتونی

 

_من تو مدرسه تنبل و یه خنگ به تمام معنا بودم. اصلا دوروبر بقیه بچه ها نمی پلکیدم و دانش آموز بسیار بدی بودم. اصلا انگار مغز نداشتم و نمی دونستم که اونجا چی کار می کنم. به همین خاطر بازیگر شدم.

 

_تمام این حرفه احمقانه بازیگری به درک! این صنعت مسخره فقط وقت تلف کردنه. وقتی به گذشته نگاه می کنم؛ بیابونی از چیزهای از دست رفته می بینم. همه چیز تقلبی ودروغه.

_ولزی ها استعداده بازیگری دارند که در انگلیسی ها پیدا نمی شه. انگلیسی ها اون قلبو ندارن.

 

_همیشه خواسته ام  ثروتمند و مشهور شوم هنر و حرفه ای بودن برای من چندان اهمیتی ندارد. اهمیت ثروت و  شهرت خیلی بیشتر است.

 

 دیا لوگها

 

_ریچارد تی نیکسون(نقش اش در فیلم نیکسون): همیشه یادتون باشه بقیه ممکنه از شما متنفر باشن ولی کسی که از شما نفرت داره موفق نمیشه ؛ مگه اینکه شما هم از اون متنفر بشید و به این ترتیب این شما هستین که شکست خوردین.

 

_ریچارد تی نیکسون: اونا نمی تونن به من به خاطر بمب گذاری در کلمبیا شک کنن. رئیس جمهور می تونه هر جایی رو که دلش بخواد منفجر کنه.

 

_ها نیبال لکتور(نقش اش در سکوت بره ها): یک نفر سعی کرد من رو آزمایش کنه. جگرش رو با کمی لوبیا و یک نوشیدنی اعلا خوردم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 13:2  توسط  A r M a N  | 

 

این ضعف از کجاست از پدرم از مادرم از محیط از خودم شاید علت اصلیش جامعه ای باشه که توش رشد کردم و نتونستم یاد بگیرم با مسائل راحت کنار بیام. می دونین بعضی اوقات مغزم درد می گیره الان می خوام یه سوال کنم چرا همه چیز به کلیشه تبدیل می شه واقعا چرا یکی باید کمک کنه!

 

من انسان متوسطی هستم و گاهی شاید به خاطر این موضوع حماقت کنم چون همیشه سعی بر این دارم این حد وسط حفظ بشه. از طبقه ضعیف متنفرم آدمو به کثافت می کشن و مثل تارعنکبوت به دورت می پیچند.از کاپیتالیزم تنفر دارم چون بی شرم کننده ست.

 

همیشه مشکلم طوفانی است که باعث می شه در اون وسط در تلاطم باشم  بارونهایی که تا مغز استخونم نفوذ کردن. طبقه بالا و طبقه پایین تحت تاثیرم قرار می دن و باعث میشن افکارم عفونت کنن.

 

ازم پرسید: حد وسط یعنی چه؟             جواب دادم: عمق فکر در تنهایی فکر.

ازم پرسید: زندگی یعنی چه؟                جواب دادم: سوال در سوال.

ازم پرسید: غریزه یعنی چه؟                 جواب دادم: اسارت در حقارت.

ازم پرسید:آدم بزرگ شدن یعنی چه؟      جواب دادم: خریت در فردیت.

ازم پرسید: تنهایی یعنی چه؟                جواب دادم: تمثیل در تاریکی.

ازم پرسید: کلیشه یعنی چه؟                جواب دادم: انسان

 

و من همچنان سوال میکنم!!! تابدانم چرا به دنبال تشویق ها باید حرفهای قشنگ زد و چرا عده ای از ما درون کفن و عده ای در درون تابوت و عده ای از مارو می سوزانند و عده ای محرومند و عده ای مجنونند و عده ای محبوبند وعده ای محبوسند در زندگی.و عده ای دیندار و عده ای بی دینندو عده ای مثل من دچار بیماری مازوخیسم می شوند و به درجه ای میرسند که از رنج کشیدن لذت می برند.

 

خوب چیزی نیست بتونه راضی کننده باشه نه ثروت نه قدرت سیاسی و نه یک زن زیبا و به تنها چیزی که فکر می کنم اقتدار فکر یعنی درجه ای ست که احمقای اطرافت نمی تونن تورو آزار بدن بلکه با قدرت خودت تک تک اون حروم زاده هارو از ریشه ساقط میکنی.منظورم همون کسایی که طبقاتو جا به جا کردن و به کل تمامی چیزها جا به جا شد و روزی می رسه که تمام طبقات بر سرشون خراب میشه و نتیجه کار اونهارو به نیستی هدایت می کنه.

 

هیچ چیز هیچ وقت ریشه کن شدنی نیست. هیچ چیز نیست که به خیانت آلوده نباشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:8  توسط  A r M a N  | 

                  

به عقیده اغلب منتقدین او بهترین موسیقیدانی است که تا به حال از مجموعه جزایر انگلستان پای به عرصه هنر گذاشته است و در دوران کار حرفه ای خود که آغاز آن به سالهای 60 برمیگردد به جز چند مورد استثنا، تمام انواع موسیقی و سبکهای مختلف آنرا با چیره دستی آزموده و گروههایی چون Thin Lizzy، Colosseum II و Skid Row با حضور او به مراحل بالای شهرت و محبوبیت رسیده اند. آهنگ Still got the blues به نظر یکی از کارای فوق العاده از گری میتونه باشه یا آهنگ The Prophet که یکی از کارایه متفاوت گری مور که ریتم موزون ابتدایی و ریتم تند در بخش دوم آهنگ انزجار موزیک و اعتراضه اونو در ذهن تداعی می کنه که چطور می شه با موزیک بدون اینکه سخن گفت الزامات را به تصویر کشد .

 

گری مور در 4 آوریل سال 1952 در بلفاست ایرلند متولد شد و مانند بیشتر هم دوره هایش ابتدا با شنیدن صدای الویس پریسلی و بعدها توسط آثار گروه بیتلز با موسیقی راک اند رول آشنا شد و دیدن چهره هایی چون جیمی هندریکس (Jimi Hendrix) و گروه جان مایال بلوز برکرز (John Mayall's Blues breakers) در میانه دهه 60 چشمان او را بر روی دنیای غنی بلوز گشود.

اما آنچه که استعداد نهفته مور را بیدار کرد دیدن هنر پیتر گرین (
Peter Green) در حال اجرای موسیقی و توانایی قابل ستایش او در نواختن گیتار بلوز بود و گری مور با استعداد، کمی بعد به عنوان یک نابغه موسیقی نوجوان شناخته شد. در واقع این گرین بود که برای پیشبرد کار حرفه ای مور از او پشتیبانی کرد و مور بعدها با آلبوم Blues For Greeny در سال 1995 به این پشتیبان بزرگ خود ادای دین کرد.

 

                            

در این زمان مور به دوبلین نقل مکان کرده بود و با فیل لینوت (Phil Lynott) آشنا شده بود که خواننده اولین گروه مطرح گری مور، گروه سه نفره Skid Row بود و تا مدت کوتاهی قبل از این که گروه در سال 1970 قراردادی با کمپانی CBS منعقد کنند با آنها همکاری میکرد. گری با اعضای گروه سه آلبوم تهیه کرد و همراه هنرمندان دیگر در تورهای The Allman Brothers Band و Mountain amongst others حضور یافتند. پس از آن گری برای دنبال کردن کار سولوی خود از گروه جدا شد اما طولی نکشید که مجددا به فیل لینوت پیوست و در گروه Thin Lizzy به جای اریک بل (Eric Bell) قرار گرفت. هرچند حضور او به عنوان یک جانشین در گروه کوتاه بود اما مور دوبار دیگر یکی پس از جدایی برایان روبرتسون (BrianRobertson) از گروه در سال 77 و دوباره در سال 78 برای تور Black Rose به تیم Thin Lizzy پیوست.

 

در 1979 با ترانه زیبای Parisienne Walkways کار سولوی گری مور به طور جدی آغاز شد. این ترانه شیوه قوی، خلاقانه و سرشار از مایه های بلوز مور را در نواختن گیتار اصلی نشان میدهد و با همراهی صدای پر حس و حال فیل لینوت به قدری ترکیبی عال شده بود که به فهرست Top Ten انگلستان راه پیدا کرد. آلبومی که پس از این ترانه به بازار آمد نیز با استقبال خوبی روبرو شد

 

 

 

                                     Download : The Stumble                  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 16:39  توسط  A r M a N  | 

                    

می خوام یه داستان براتون تعریف کنم داستان آشنایی که همه شما شخصیتهاشو می شناسین لیلی و مجنون اما این داستان بر خلاف داستان واقعی یکم واقعی تره.

 

تو این داستان لیلی و مجنون پس از طی مراحل عشق وصف ناپذیرشون بهم میرسن بالاخره بعد از بله برونو؛ نامزد کنونو؛ عقد کنون میرن زیر یک سقف زندگی کنن هنوز چند ماهی از این پیوند نگذشته که دعوا شروع میشه فحشو فحش کاری؛ بزن بزن؛ تا کار به آجانو آجان کشی می کشه.

 

 تویه پاسگاه رئیس پاسگاه رو به مجنون میکنه میگه آخه برادر؛ عزیزم؛ پفیوس؛ تو دیگه چرا!!

 شماها که همیشه تو عشقو عاشقی سرآمده همه هستین . مجنون بدم سرتو با ماشین چهار بزنن.

 

اصلا می دونین چیه داستان از وقتی شروع شد که لیلی واسه مجنون قرمه سبزی درست کرد. اون بنده خدا چون می دونست این دوتا بهم برسن چه وضعیتی پیش می یاد هرگز اونهارو تو داستانش بهم نرسوند حافظ خدا بیامورزو می گم.

 

مجنون که خودش را به گوز در بند وچوس پیوند دید به خودش گفت یا حضرت شلغم دیدی چی شد خوش به حاله رمیو و ژولیت که خودکشی کردن تا خرخره رفتم تو سوسیو لوژی اما دیگه کار از کار گذشته بودو لیلی مهر شو گذاشته بود اجرا.

 

و در آخر این داستان مجنون رفت گوشه زندان. لیلی که سناریوی بهتری بهش پیشنهاد شده و از قضا پول خوبیم گیرش می یاد مشغول به کار شده.

 

 می دونین وقتی دیوار زبان بین دو نفر کشیده می شه که؛ زبان هم دیگرو بفهمن اینو من نگفتم "رومن گاری” گفته.

 

همیشه هر کلمه ای در نگاه اول قشنگه بعدش میشه شعار. چون هر کس با معنای خودش زندگی می کنه و اون موقع کلمات زیبا می شن شعار.

 

 تو بعضی وبلاگها که می رم می بینم نوشتین به خاطر اینکه کسی حر فهامو نمی فهمه من دیگه نمی نویسم یا هزاران حرف دیگه سوال من اینه تو وقتی می یای وبلاگ می نویسی چه توقعی داری نکنه فکر می کنی همه باید ازت تعریف کنن.

 

 چیزهایی که تو ذهنت می گذره و برای تو مهمه ممکنه واسه یه نفری که می یاد تو وبلاگت خنده دار باشه پس بنویس نه برای کامنت و نه برای دیگران برای خودت بنویس.

 

می دونین من این محیطو خیلی دوست دارم خیلی جالبه ما هم دیگرو نمی بینیم باهم آشنا می شیم برای هم کامنت می ذاریم.

 

 ولی می دونستین ممکنه اگه از نزدیک همدیگرو ببینیم نتونیم همدیگرو تحمل کنیم ولی خوبی اینجا اینه تا حدودی میشه هم دیگرو تحمل کرد.

 

اینجا یه جایی هست که حرفهای خصوصی زده می شه مثل دفتر خاطرات مثل یه دفترچه داغون فرقش اینه بقیه هم می تونن از نوشتهات دیدن کنن خوب زیاد حرف زدم.

 

بالا اومدیم توهم پایین اومدیم توهم.

 

 پ.ن: خدمت دوستانیکه در کامنت این پست نوشتن لیلی و مجنون اثر حافظ نیست عرض کنم ممنون از راهنمایتون ولی مخصوصا نوشته شده کل این پست بر خلاف پستهای قبل طنز بود. اگه بخواین به طور جدی بهش نگاه کنین سراسر این داستان غلطه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 15:34  توسط  A r M a N  | 

                                   

خوب جای خوشبختی است که هنوز کسی تو عصر ما هست که بشه بهش دل خوش کرد تو بازیگرای امروزی کوین اسپیسی از محدود بازیگرای مورده علاقه منه منظورم عصریه که مارتین اسکورسیزی به جای جانشین مناسب برای رابرت دنیرو با جایگزین کردن لئو ناردو دی کاپلیو به ادامه فیلمهاش می پردازه اولین فیلمی که از کوین دیدم "هفت" ودر ادامه "مظنونین همیشگی"ولی از میان فیلمهایی که این مرد بازی کرد(هفت)-(مظنونین همیشگی)-(زندگی دیوید گیل)تو ذهنم نقطه ی پر رنگتری از بازیهای اون ایجاد کرده. خیلی ها میگن او مارلون براندو عصر حاضره.

 

بیوگرافی

 

متولد1959.یکی از بزرگترین دستاوردهای بازیگری در دهه 1990 چند تا نقش پیچیده. به تمام معنا پیچیده بازی کرد که هر کدام برای خودشان هانیبال لکتری به حساب می آمدند.

درباره حدود پنج سال؛ بهترین دیالوگهای دهه را گفت. و دو جایزه اسکار نقش اصلی و مکمل را درو کرد.اما بعد همه چیز تمام شد. تابستان امسال نقش آدم بد سوپر من بازی کرد. خب به هر حال کی با نقش های منفی اش در فیلمهای مثل هفت و مظنونین همیشگی تفاوت خواهد داشت.

                        

                    

حرفهای خودش

 

_هر چقدر کمتر درباره من بدانید؛ راحت تر می توانم کارکتری را که روی صحنه هستم به شما بقبولانم. این به تماشاگر اجازه میدهد که به سالن سینما بیاید و بپذیرد که من آدام توی قصه هستم.

 

_موفقیت مثل مرگ است.

 

_اگر به اندازه ای خوش شانس باشید که کارتان را خوب انجام دهید. بازگرداندن آسانسور به پایین مسئولیت پذیریتان را نشان می دهد.

 

_الویت اول کاری من سینما نیست تئاتر است.

 

 

مطالبی جالب از کیوین

 

_در ماه مه سال 1999توسط مجله امپایر به عنوان بهترین بازیگر دهه انتخاب شد.

 

_کیوین هنگامی که بچه بود خانه بالای درخت خواهرش را سوزاند. همین کار باعث شد

 والدینش او را به مدرسه نظامی فرستادندو او بی درنگ به چتزورث رفت.

 

_از آکادمی نظامی نورثریج(در کالیفرنیا)به این خاطر که یک لاستیک را به سمت یکی از همکلاسی اش پرتاب کرد اخراج شد.

 

فیلمهای مهم

 

گلن گری گلن روز(1992)

هفت(1995)

مظنونین همیشگی(1995)

محرمانه لس آنجلس(1997)

زیبای آمریکایی(1999)

زندگی دیوید گیل(2003)

بر فراز دریا(2004)

 

                                  

این دیالوگها را به خاطر بسپارید

 

وربال(در مظنونین همیشگی): کیتون همیشه می گفت(من به خدا اعتقاد ندارم ولی ازش میترسم) خو ب من به خدا اعتقاد دارم وتنها چیزی که منو می ترسونه "کایزر شوزه" است.

 

 

وربال(در مظنونین همیشگی): یه آدم می تونه به هر کس دیگه ای بقبولونه که یه آدم دیگه اس. اما هیچ وقت به خودش نمی تونه.

 

جان دو(نقش او در هفت): بی گناه؟ این مسخره نیست؟ یه آدم گنده یه آدم چندش آور که به سختی میتونه سر پا وایسه. مردی که اگه اونو تو خیابون ببینی به دوستات نشونش می دی و اونا تو دست انداختن اش همراهی ات می کنن؛ آدمی که اگه موقع غذا خوردن 

ببینیش دیگه نمی تونی غذاتو تموم کنی.

جان دو: از من نخواین که دلم به حال اون آدمهایی که مردن بسوزه.

ویلیام سامرست: یعنی تو می گی کاری که تو کردی اراده خداوند بوده ؟

جان دو: خدا کارش رو با روش های عجیبی پیش می بره.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 17:2  توسط  A r M a N  | 

تعداد محدودی از سازهای دوران رنسانس همچنان بدون تغییر مورد استفاده قرار میگیرند اما نکته مهم آن است که بیشتر سازهای امروز شکل تکامل یافته آلات موسیقی گذشته می باشند. سازهای رنسانس هنوز برای مناسبتهای مختلف یا برای کلکسیونرها و یا هر مورد علمی، هنری و تفننی دیگر ساخته میشوند. در اینجا به معرفی سه ساز بسیار جالب از آن دوران میپردازیم.

 

ارگانتو organetto))

ارگی است قابل حمل و بسیار کنترل پذیر که توسط یک نفر دمیده و نواخته میشود. این شخص ممکن است خواننده قطعات سوپرانو (soprano) یا تنور (tenor) هم باشد. ارگانتو یکی از محبوبترین سازها در طول قرن سیزدهم تا شانزدهم بوده است. سازی بوده به نسبت سبک و قابل حمل که به نوازنده امکان میداده تا آنرا با خود به مراسم و مجالس مختلف برده و بنوازد.

                                    

نوازنده با دست چپ، از طریق سیستم دمیدن هوای کوچکی از پوست گوسفند و چوب، که در محل مناسبی تعبیه شده بود هوای مناسب را در ساز ذخیره میکرد و با دست راست به نواختن کلیدها میپرداخت. این ساز به خاطر ذخیره هوای محدودش هربار تنها قادر به نواختن یک نت بود و به همین دلیل از آن برای اجرای یک قطعه تکی در مراسم مذهبی و موسیقی رقص یا آواز تک صدایی یا monophonic استفاده میشد.

لوله های صوتی این ساز در دو ردیف و به ترتیب بلندی چیده شده اند. ایجاد صدا در ارگانتو عملی مکانیکی است، فشردن یک کلید موجب ورود هوا از محفظه زیری به داخل لوله مناسب میشود و آوای مورد نظر را ایجاد میکند. ارگانتو در اصل بر مبنای شیوه فیثاغورثی (بر مبنای محاسبات عددی) کوک شده است اما میتوان با دمیدن بیشتر یا کمتر آنرا به حالتهای دیگر اجرا نیز نزدیک کرد.

نی و تبور(
Pipe and Tabor)

اگر نی با سازی هم آوا شود، موسیقی بسیار دلنشینتری میسازد. نی سازی است ساده با دهنی مانند دهنی ریکوردر که معمولا شامل سه روزنه برای ساختن ملودی است. (انگشت اشاره، انگشت میانی و شصت) دهنه ساز باریک است تا دمیدن را ساده کند. لبه ای در انتهای ساز قرار گرفته که برای راحت نگه داشتن ساز است و به نوازنده اجازه میدهد که نی را با یک دست بگیرد و دست دیگرش برای نواختن تبور آزادباشد.  

 

                                                        

تبور توسط یک بند به روی بازویی که نی مینوازد آمیخته میشود و به این ترتیب نوازنده نی خودش را همراهی میکند و موسیقی مناسب رقص با تم روستایی به وجود می آورد. این موسیقی برای همراهی کردن با تردستان و نمایشهای سرگرم کننده با حیوانات هم بسیار مناسب بوده است. نوازندگان نی و تبور در فاصله دو پرده هنگام اجرای نمایشنامه های شکسپیر، تماشاگران را سرگرم میکردند زیرا تماشای خود نوازنده که با چیره دستی این دو ساز متفاوت را مینواخت بسیار جالب بود.

 

هاردیگاردی (Hurdy-Gurdy)
هاردی - گاردی اولین ساز زهی است که مضرابهای آن به کلیدهایی متصل شده است. لغت فرانسوی
Viella a Roue یا ویولون چرخان شیوه تولید صدا را در این ساز توضیح میدهد. حرکت قوسی شکل آرشه ویولون در اینجا با چرخی متصل به یک دسته کوچک، انجام میشود و در اصل ایجاد صدا با چرخاندن این دسته انجام میگیرد. لبه خارجی چرخ چوبی با صمغ پوشیده شده و وقتی حرکت دسته به چرخ منتقل میشود چرخش آن موجب لرزیدن سیمها یا زه های ساز میشود.


                               

همانطور که در ارگ، هوای ذخیره شده میتواند آوایی کشیده یا پایدار تولید کند، چرخ در این ساز با نگه داشتن زه در حالت ثابت صدایی کشیده و مداوم ایجاد میکند. به علاوه درهاردی- گاردی زه هایی هستند که اصولا صدایی ثابت دارند و باقی زه ها طوری کوک شده اند که بتوانند نتهای دیگر را ایجاد کنند. کلیدهای تعبیه شده در این ساز هنگام فشرده شدن با زه مماس شده و آنرا در محلی محکم میکند که نت مورد نظر از آن شنیده شود، کاری که نوازنده ویولون با انگشتانش انجام میدهد.

شواهدی در باره وجود هاردی-گاردی در قرن دوازدهم وجود دارند. قبل از سال 1300 این ساز گاهی چنان طویل بوده که توسط دو نفر نواخته میشده است، یک نفر به چرخاندن دسته و دیگری به فشردن کلیدها میپرداخته است. نوع کوتاه آن در قرن سیزدهم و هنگامی ساخته شد که هاردی-گاردی ساز محبوب موسیقی رقص بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 14:39  توسط  A r M a N  | 

او را به جایی خواندند که خدا از آن آگاه بود.

 

یک. دو پا کوبید و کورکورانه به سوی سرزمین ها جولان داد.

 

شب در میان سرباز خانه ها می گریست.

 

در میان خرو پف ژرف و غم انگیز سربازان بیدار بود.

 

چهره اش را تب فرا گرفته بود.

 

در آن زمان به تنها چیزی که فکر میکرد. درد به آغوش نکیشیدن زیبایی بود.

 

کاغذی پیدا میکند و زیر میله پرچم نا خن هایش را تمیز میکند.

 

اگر از کنارش بگذری بی آنکه بد خلق شود. بر می گردد و با تو رو در رو میشود.

 

به غیر از سیب زمینی به هیچ چیز اشتها نداشت.

 

همیشه از درد منشی بیزار بود.

 

چیزهایی که از دیدنش استفراغش میگرفت.

 

اینک به واقعیتی انکار نشدنی تبدیل شده بود.

 

سرباز اندوهگین سرباز اندوهگین .

 

هرگز باورم نمی شد که از درون دلت این چنین غم افروخته شود.

 

" با نوشته زیر از کتابه (مائده های زمین) اثر آندره ژید نوشته ام را به پایان می برم"

 

شب را چنان بنگر که گویی روز باید بمیرد.

 

و صبح را چنان بنگر که گویی همه چیز در آن به دنیا می آید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 16:34  توسط  A r M a N  |