روی تختم دراز کشیدم دارم افکارمو مرور میکنم.
صدای نغ نغ زدنه اون بچه لعنتی داره رو مخم میره نمی دونم کدوم یکی از همسایه هاست این روزا بچه دار شدن شده مثل شاشیدنه تو توالته. یارو پوله اجاره خونشو نداره بده تو توالت می شاشه.
حالا بدبختی می خوای یکم تو اتاقت دراز بکشی فکر کنی بعد اون حزوم زاده عوضی نغ نغ می کنه.تو سوئد تحقیق کردن۱۸٪ بچه ها حروم زاده ان یکی یه فکری بکنه .البته این سوئده توایران صفر درصد!!!
از بچه کوچیک متنفرم چون یه روزخودم همون بودمو نغ نغ می کردم.
نغ نغ زدنای اون بچه مثل یه استعاره باعث می شه یاد بد بختیام بیافتم.
آخش بالخره ساکت شد دوباره آرامش نسبی حاکم شد.
خوب من امروز کتاب.......تموم کردم.
دیروزکتاب.....تموم کردم.
می خوام فردا کتابه.....بخونم.
نمی دونم بعد از کتاب.......چه کتابیو بخونم.
شاید کتاب خوندنم امروزه شده مثل همون شاشیدن توی توالت .می گیری که!!!
امیدوارم بعد از خوندنه این نوشته حسابی بشاشی.
گول قیافه آرومشو نخورین اون میتونه مثل مایکل اول فیلم پدر خوانده یا بی خوابی شخصیتی آروم و بی آزار باشه ولی بعضی اوقاد می تونه سرانه هفت خانوادرو گوش مالی بده و بالااون خونه فریادبزنه fuck u im tony montonaشاخص بازیگری متفاوت آل باعث میشه نسل من با دیدن با زیه اون از خودش رها بشی و با هنرپیشه همزاد پنداری کنه صحنه های فیلمهای پدرخوانده؛سرپیکو؛بعد از ظهر سگی؛عدالت برای همه؛صورت زخمی...همه تو ذهنم نقش بسته و حالا که می خوام در موردش بنویسم نمی دونم از کدوم هنرش بگم با اینکه زندگیه شخصی خوبی نداره ولی تو زندگی حرفه ایش نقشها رو از آن خودش میکنه . درسته که آل فیلمهای ضعیفم داشته مثل هر بازیگری اما شاخصهای بازی او و فیلمهای بی نظیر در تاریخ سینمای جهان باقی می مونه.
بیوگرافی
آلپاچینو متولدآوریل1940؛برانکس جنوبی؛نیویورک؛آمریکا
آلفردو جیمس پاچینو؛یکی از بزرگترین بازیگران تاریخ سینماست.والدینش(سالوادتوره و رز) هنگامی که او خیلی جوان بوداز هم جداشدند وآلفردو توسطمادر؛پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد.یکیاز علایق دوران کودکیاو تقلید صدا و حرکات بازیگرانی بود که در فیلمهای مختلف می دید.
علاقه چندانی به درس و مدرسه نداشت اما اشتیاقش به بازیگری باعث شکوفایی اش شد.
هنگامی که پاچینو بازی بازی روی صحنه را آغاز کرد. دورهای طولانی از فقر ونداری را می گذارند چنانچه مجبور بود بلیت اتوبوس را برای رسیدن به آزمون بازیگری از دیگران قرض کند.
در سال1966توانست به اکترزاستدیو راه پیدا کندو تحت نظر استاد افسانهای لیاستراسبرگ تعلیم ببیند.
پاچینو دختری به نام جولی ماری و یک دو قلو به نامهای آنتوان واولیویا دارد. او علاقه ای به
بازیگر زن مقابل خود در فیلم پدر خوانده. یعنی دایان کیتون داشت و مدتی طولانی با او در ارتباط بود.
ال پاچینو توانست با استفاده از مکتب(متد)که پس از آن بسیاری از بازیگران پیرو او بودند.
جایی برای خود در عرصه سینما باز کند و با بازی در نقش های کلاسیک خود را به عنوان بازیگری افسانه ای به همه بشناساند.
جوایز و افتخارات مهم
اسکار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم (عطر زن)_1993
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(گلن گاری گلن راس)_1993
نامزد دریافت جایزه بافتا برای فیلم(دیک ترسی)_1990
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(دیک ترسی)_1991
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(عدالت برای همه)_1980
برنده جایزه بافتا برای فیلمهای(بعد از ظهر سگی؛پدر خوانده2)_1976
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(بعد از ظهر سگی)_1976
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(پدر خوانده2)_1975
نامزد دریافت جایزه بافتا برای فیلم(سرپیکو)_1975
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(سرپیکو)_1974
نامزد اسکار نقش مکمل برای فیلم(پدر خوانده1)_1973
نامزد دریافت جایزه بافتا برای فیلم(پدر خوانده1)_1973
نامزد تمشک طلایی(بدترین نقش مکمل)برای فیلم گیگلی_2004
نامزد تمشک طلایی(بدترین نقش مکمل)برای فیلم انقلاب_1986
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم(گلن گاری گلن راس)_1993
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم( دیک ترسی و پدر خوانده3)_1991
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم(دریای عشق)_1990
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم(صورت زخمی)_1984
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم(نویسنده!نویسنده)_1983
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم(بابی درفیلد)_1978
نامزد جایزه کره طلایی برای فیلم(بعد از ظهر سگی)_1976
و.......
دستمزد های قابل توجه
سایمون(2002):یازده میلیون دلار
بی خوابی(2002): یازده میلیون دلار
پدر خوانده3(1990):پنج میلیون دلار
پدر خوانده2(1974):پنجاه میلیون دلار+ده درصداز فروش
پدر خوانده1(1972):سی و پنج میلیون دلار
اما در این قسمت کوتاه و خواندنی از آل
_مقام چهارم در صد ستاره برتر سینما در تمام زمان ما توسط مجله امپایر(1997).
_در ژانویه1961بهخاطر پنهان کردن یک اسلحه بازداشت شد.
_برای بازی در فیلم پدر خوانده3در خواست دستمزد هفت میلیون دلاری کرد و کا پولا او
را تهدید به نوشتن فیلم نامه ای جدید کرد که فیلم با تشیع جنازه مایکل آغاز شود برای همین پاچینو راضی به دریافت همان دستمزد پنج میلیون دلار شد.
_آلپاچینو که روزی 2پاکت سیگار میکشید در سال 1994 برای از دست ندادن صدای خود
این عادتش را ترک کرد.
_او اولین بازیگری است که در یک سال هم نامزد بهترین بازیگر و هم بهترین بازیگر نقش مکمل شد.
_رنگ مورد علاقهاش سیاه است.
_در آغاز می خواست اسمش را به سونی اسکات تغییردهد تا اسمه ایتالیایی اش برایش
مشکل ساز نباشد نام سونی اسم مستعاردوران بچه گی اش بود.
جان کازال هم بازی او در فیلمهای پدر خوانده1و2؛بعد از ظهر سگی از زمان نوجوانی با آل
دوست بودند.
حرفهای خود آل
*می خوام تنها مردی باشم که بخاطر اینکه 250سال عمر کردم به خاطرم بیارن.
*خیلی راحت میشه چشمو به بازی گرفت اما اینکارو با قلبت نمی تونی انجام بدی.
*زبان اول من خجالت بود اما با قرا گرفتن در مراکزتوجه تونستم بر خجالتی بودنم غلبه کنم.
*نقطه ضعف هام.کاشکی میتونستم چیزی بگم . اگه در مورد نقاط قوتم بپرسین همینه .جوابم
*از اینکه مجرد زندگی میکنم حس خوبی ندارم.ترجیح می دادم کسی باشه تا زندگیمو باهاش تقسیم کنم آره اینه آرزوم.
*مردم همیشه می گن دهه هفتاد دهه پسرای خوش قیافست منم از اون دوره می یام.

دیالوگهایی که هرگز فراموشتون نمیشه
مایکل در پدر خوانده:اگه مسئله مهمی توی زندگی وجود داشته باشه؛ اگه تاریخ چیزی بهمون یاد داده باشه؛اینه که می تونی هر کسی رو بکشی.
لفتی در دنی براسکو:یه مرد عاقل همیشه کارش درسته حتی اگه کارش اشتباه باشه بازم درسته.
تونی مانتانا در صورت زخمی:من همیشه حقیقتو میگم حتی اگه دروغ بگم.
تونی مانتانا:شما یه دسته حروم زاده هستین.می دونین چرا؟شما عرضشو ندارین اون چیزی که باید باشین؛باشین.شما به آدامایی مثل من احتیاج دارین تا با انگشت نشون بدین بگین این آدم بدست.خوبین؟شما خوب نیستین.فقط می دونین چطور قایم بشین و چطور دروغ بگین ولی من؛اون مشکل رو ندارم.
تونی مانتانا:می دونی کاپیتالیزم چیه ؟دهن سرویسی!
اگر اهمیت نمی دادی چه بر سر من می آید 
و من هم اعتنایی به حال و احوال تو نمی کردم
راهمان را کج میکردیم و از کنار ملال و درد می گذشتیم
و گهگاه از میان باران به بالا نگاه می کردیم
و دو دل بودیم که کدام حرام زاده را لعنت کنیم
و به دنبال خوک های بالدار می گشتیم
hate/alone/lonely
این چند وقت که باهم بودیم یکسری حرفها گفتم عده ای موافق بودن با عقایدم عده ای مخالف و عده ای فقط حرف خودشونو زدن.
برخی به این اشاره کردن که راه کار نشون بدم با اینکه مخالفم با این موضوع ولی امروز اومدم تا افکارمو طوری دیگه بگم که از توش راهکارهایی هم برای خودم در می یاد. شمارو نمیدونم.
قبل از اینکه بحثمو ادامه بدم برای یکسری که شاید براشون به اشتباه سوال پیش
اومده که افکاره ما نیهیلسته توضیحاتی بدم.
شاید برخی فکر کردن ما بچه نیهیلیستهایی هستیم که میخوایم گروهی نیهیلیستی تشکیل بدیم طرفدار جلب کنیم. باید بگم سخت در اشتباهیت همیشه واژه ها یک معنا و مفهوم نداره مشکل ما اینه اولین چیزی که از یه موضوع یا واژه به ذهنمون می رسه فکر میکنیم حقیقت محضه.
انتقاد از قرار دادهای اجتماعی هیچوقت مفهومه پوچ نگری نمیده.بگذریم اما موضوع اصلیه خودمو مطرح میکنم.
امروز اومدم چیزهایی که بهش رسیدمو بگم همون راهکارها؛ بقول شما. که به اون موضوع که از واژه ها فقط فکر اولیه نداشته باشیم؛ خیلی ارتباط داره.
سه واژه باعث شده بعد از مدتها برای خودم راهمو پیدا کنم hate/alone/lonelyسه
واژه که روشون کار کردم و دارم میکنم .
در زندگیه عملیم به خاطر قراردادهای اجتماعی به تنفر رسیدم ابتدا برام سنگین بود
دست به خودکشی هم زدم اما نتیجه نداد و به ضعف خودم پی بردم که نمی تونم
خودم تموم کننده باشم. شاید اینطوری مسیر رقم خورده. اولین تجربه خودکشی 16
سالگی بوداون موقع تنفرو خوب نشناخته بودم چون روش وقت نذاشته بودم روش کار نکرده بودم؛ تنها بودم ولی تنهایی رو نمیشناختم روش کار نکرده بودم.
ولی الان بعد از گذشت این سالها روش کار کردم روی نفرت کار کردم ابتدا سردرگمی نتیجه بود ولی وقتی بیشتر روش کار کردم به تنهایی رسیدم یعنی aloneدر واژ نامه های زبان انگلیسی به (تنهایی) معنا شده ولی در اصل منظور تنهایی محض نیست معنیش اینه که هنوز واقعا تنها نیستی معنایsingle میده یعنی تنها زندگی کردن و ارتباط داشتن و روزمرگیه خودتو حفظ میکنی.
وقتی رو تنهایی کار کردم کم کم به lonely بودن رسیدم یعنی بیکس شدن.
حالا راهکاری که من بهش رسیدم:
ابتدا نارضایتی که باعث شد ابتکار عملو دستم بگیرم.
تنهایی که باعث شد آزادانه فکرکنم زمانی آزادی بوجود مییاد که به درکی از بی کسی برسی پس تلاش میکنم بر بی کسی غلبه کنم.
تنهایی زمانی نیست که دیگران را از دست بدی بلکه زمانی میشه lonelyبودنو درک
کنی یعنی زمانی که دیگران تورو از دست میدن برای اینکه آزاد باشی باید با تمامیه وابستگیهای درونیت مبارزه کنی.
آزادی عکس العمل نیست اشتباه نکنید!! تا وقتی عکس العملو نشناسی نمی تونی هرگز آزاد باشی.
وقتی میخوای به آزادی برسی فقط تلاش کردی برای اسارت چون تا وقتی علت اسارتو نفهمی به دانایی و آزادگی نمیرسی.
آگه نظری داری. اگه روی چیزی کار کردی نتیجه داده مشتاقم بدونم.
باب گلداف و فعالیت هایش
وقتی فيلم ديوار The Wall پينک فلويد را برای اولین بار دیدم هرگز فکر نمی کردم که با چنين فيلمی روبرو بشم. کارگردانی آلن پارکر و موسيقی بی نقص راجر واترز فيلمی به ياد ماندنی به وجود آورده بود. اون زمان فکر می کردم نقش پينک را خود راجر واترز بازی کرده ولی درعنوان بندی و صحبت با دوستان متوجه شدم بازيگر نقش پينک خواننده و آهنگسازی است به نام باب گلداف (Bob Geldof).
باب گلداف متولد 5 اکتبر 1951 در دوبلين ايرلند است و بعدها لقب سر (Sir) دريافت کرد. مهمترين نکته در زندگی هنری او حضور و رهبری گروه موش های شهری (Boomtown Rats) در دهه 70 و 80 بود. اما قطعا اين موضوع مهمترين رويداد زندگی او نبود. در سال 1985 او ايده ای مطرح کرد که طبق آن خواننده های مطرح آن زمان در يک کنسرت زنده آهنگ های خود را بخوانند و درآمد آن برای کمک به فقرای قاره آفريقا اختصاص يابد. بسياری از متون آهنگ های کنسرت را خود گلداف نوشته بود. البته در سال 1984 گلداف در مصاحبه با بی بی سی ديدگاه ها و نظرات خود در مورد اتيوپی و خشکسالی در آفريقا مطرح کرده بود و کمک های گروه موسيقی براي آنها ارسال شده بود. در کنسرت مشهور سال 1985 که با نام کمک زنده (Live Aid) شناخته شد خوانندگان مشهوری چون برايان آدامز، بلک سبات (Black Sabbath)، اريک کلپتون، التون جان، فيل کالينز، دورن دورن و باب ديلان حضور داشتند. بعدها اين ايده به وسيله مايکل جکسون، استیوی واندر و لايونل ريچی در ترانه مشهور ما جهان هستيم (We are the World) مورد استفاده قرار گرفت. کنسرت کمک زنده جوايز فراوانی برای گلداف به ارمغان آورد و ملکه اليزابت دوم او را به مقام شواليگی و لقب سير مفتخر کرد اما اصليت ايرلندي او براي استفاده از اين عناوين مشکل به وجود آورد.
مضمون نامه گلداف به مناسبت برنامه لايو 8 چنين است:
"ستارگان کنسرت لايو 8 که مشهورترين خوانندگان جهان در آن نقش دارند، موسيقيدانان نيستند بلکه رهبران گروه 8 اصلی ترين ستارگان آن هستند. تک تک کسانی که در کنسرت ها حضور دارند برای اين در کنسرت حاضر می شوند که نسل های ديگر فقر و فلاکت بيشتر را در حالی که همه ابزار پيشگيری آن مهياست تحمل نمی کنند. ما برای اجرای بزرگترين تعهد در تاريخ جمع شده ايم. همچنان که مردم به بردگی پايان دادند، حق رأی را برای زنان بدست آوردند، تبعيض نژادی را منسوخ کردند، ما براي پايان دادن به بی عدالتی شديد فقر مطلق که روزانه 50000 را در قرن 21 می کشد، گرد هم آمده ايم. لايو 8 براي اين اتفاق می افتد که شما رهبران برگزيده 8 کشور اقداماتی برای پايان فقر انجام دهيد. شما ملزومات آن را می دانيد، به خصوص اين کارها بايد صورت پذيرد:
در مورد کمک ها: ارسال 25 ميليارد دلار بيشتر برای افريقا و طراحی برنامه هايي برای اطمينان از اين که اين پول به درستی برای رفع فقر بکار می رود. اين پول بايد از 25 ميليارد ديگری که براي ساير کشورهای فقير بکار می رود جدا شود. اين حداقل مقدار مورد نياز براي آغاز جنگ عليه فقر شديد است.
در مورد بدهی ها: کليه بدهی های کشورهای فقير از سوی وزارتخانه های گروه 8 بخشيده شود. کليه سياست های اقتصادی تحميلی نيز حذف گردد.
در مورد تجارت: گام های قطعی برای پايان دادن به قوانين ناعادلانه تجارت برداشته شود و به کشورهای فقير اجازه داده شود اقتصاد خود را بسازند. تنها به کمک تجارت است که آفريقا می تواند بر فقر خود چيره شود.

همزمان لازم است که دولت های آفريقايی خود را از وضعيت فاسد و ناشفاف رهايی بخشند و روش های حکومت صحيح را برگزينند. بيست سال پيش در کمک زنده (LIVE AID) ما درخواست صدقه کرديم امروز در لايو 8 (LIVE 8) ما عدالت را براي فقرا طلب می کنيم. جلسه گروه 8 در هفته آينده می توان گام اول برای حذف فقر در جهان باشد.
امروز سر و صدا و موسيقی و خوشی خواهد بود، خوشی امکان فيض بخشيدن. روز جمعه سکوتي عظيم خواهيم داشت چرا که جهان در انتظار رای شماست.
ما را نااميد نکنيد. نسلی بدبين خلق نکنيد. رزوهای ميلياردها نفر و اميدهای فقرا را از بين نبريد. آيا 50000 نفر در روز حق زنده ماندن دارند يا خير؟"
باب گلداف تنها کسی نيست که برای بهبود وضعيت فقر در جهان تلاش می کند، گروه Make Poverty History تلاش گسترده ای را برای حذف فقر در جهان آغاز کرده است. آنها نيز مانند عفو بين الملل به اقدامات کوچک اما جمعی برای رفع فقر معتقدند. به عنوان مثال يکی از فعاليت های حال حاضر اين سازمان بريتانيايی نامه به تونی بلير در مورد فقر در آفرقاست. همچنين آنها کمپين گسترده ای در ادينبورگ اسکاتلند ترتيب داده اند. نشانه آنها پارچه های سفيدی است که از آن استفاده می کنند. اين سازمان حمايت گسترده ای از کنسرت لايو 8 کرده است. گزارش خبری موکو در اين مورد يکی از روش های کار آنها را مشخص می کند.
"ششم جولای سران هشت قدرت اقتصادی بزرگ دنيا که به گروه 8 مشهور است در گلن ايگل اسکاتلند گرد هم می آيند. در روز دوم جولای ابرکنسرتی با نام لايو8 برای اعتراض به سران گروه 8 در مورد فقر گسترده جهانی برگزار می شود. تلاش بر اين است تا با يک کار برنامه ريزی شده کشورهای ثروتمند کمک های خود را بوبرابر کنند، بخشی از بدهی های کشورهای آفريقايی را ببخشند و قوانين تجارت جهانی را به نفع اين کشورهای فقير تغيير دهند. اگر اين هشت نفر پيشنهاد را بپذيرند ما اولين نسلی هستيم که فقر را به تاريخ سپرده ايم." اين بخشی از خبر سايت موکو نيوز بود که در ادامه درخواست می کرد افراد بيشتري از طريق سرويس پيام کوتاه تلفن همراه به يکديگر اطلاع بدهند. طبق گزارش همين سايت روز شنبه 26 ميليون و 400 هزار نفر از طريق ارسال پيام کوتاه (SMS) کمپين لايو 8 را مورد حمايت خود قرار دادند
علاوه بر اين فعاليت های سازمان يافته برخی حرکت های ديگر نيز در اعتراض به وضعيت انجام می شود به عنوان مثال 73 قايق برای سفر از فرانسه به سواحل بريتانيا ثبت نام کرده بودند ولی روز يکشنبه 3 جولای تنها 4 قايق به ساحل برتانيا رسيدند.
برخی اخبار و گزارش های پراکنده از مراسم:
بونو رهبرگروه موسيقی U2 "ما به دنبال صدقه نیستیم ما برای عدالت اینجا آمده ایم"
بیش از 200000 نفر در ادینبورگ اسکاتلند گرد هم آمدند تا اجرای سیاستهای ضدفقر را از سران گروه 8 بخواهند. 150 نفر از آنارشیستها و فعالان ضدجهانی سازی نیز با لباس سیاه خارج از جمع حضور داشتند. همان طور که پيشتر ذکر شد لباس های گروه Make Poverty History سفيد است و آنارشيست ها با آنها متفاوت هستند.
مسوول کمکهای مالی آمریکا در مصاحبه با شبکه سی ان ان اعلام کرد که در زمان بوش کمکهای آمریکا به آفریقا افزایش یافته است. لازم به ذکر است که آمریکا 16 صدم درصد تولید خالص داخلی خود را برای کمک اختصای داده است در حالی که این مقدار در مورد نروژ 87 صدم درصد میباشد. کریستین امانپور گزارش مفصلی از وضعیت مردم در آفریقا و به خصوص در اتیوپی تهیه کرده است.
ویل اسمیت در هفته تعطیلات روز استقلال آمریکا، فستیوالهای جهانی را "بیانیه همبستگی" دانست. ما همه در این مورد با هم هستیم. او از مخاطبان خود خواست هر سه ثانیه یک بار بشکن بزنند. بدین ترتیب نرخ مرگ کودکان به دلیل فقر مطلق در آفریقا را به یاد میآورند؛ هر سه ثانیه یک کودک در آفریقا به دلیل فقر میمیرد. این پیشنهاد اسمیت حاضران را به شدت متاثر کرد و حاضران در فیلادلفیا و سایر نقاط تخت پوشش ماهواره با حزنی فراوان هر سه ثانیه یک بار بشکن زدند
مهمترين جملات نقل شده در مراسم عبارتند از:
باب گلداف: "ماهاتما گاندی با این روش قاره ای را آزاد کرد، مارتین لوترکینگ مردمانی را آزاد کرد، نلسون ماندلا کشوری را آزاد کرد. این روش جواب میدهد. آنها گوش خواهند داد."
نلسون ماندلا: "غلبه بر فقر ژست خیرخواهی نیست، اقدامی است برای عدالت. حفاظت از بنیانهای حقوق بشر است."
بونو: "ستارگان موسیقی نمیتوانند چیزی را عوض کنند، اما مخاطبان ما میتوانند. ما از مردم نمیخواهیم که دستهایشان را در جیبشان قرار دهند ما از آنها میخواهیم که مشتهایشان را به هوا پرتاب کنند."
ويل اسميت: "ما نمی توانيم فراموش کنيم که هر سه ثانيه يک کودک در آفرقا می ميرد ... ما از هشت رهبر قدرتمند دنيا می خواهيم که با يک اشاره قلم به اين تراژدی پايان دهند
البته چنين نگرشی در مورد فقر احتمالا از سوی هر دو دسته افراطی راست و چپ نقد می شود. راست افراطی فقر را جزئی از جامعه و دارای کارکرد می داند. در مقابل چپ ارتدوکس تنها راه رهايی را انقلاب پرولتاريا و پايان دوره سرمايه داری می داند در نتيجه با بهبود وضعيت به چنين شکلی موافق نيست.
از صبح تا شب از چشمها پنهان ماندم
نمی دانستم چه شده ام
فقط زنده بودم
بسختی می زیستم
و در یک کلام ....له شده بودم.
صدایی نخواهی شنید از دهان من
دیر زمانی است که سخن نگفته ام
سوگند خاموشی را زمزمه کردم
و اکنون حتی وقتی به صدایی بلند می اندیشم ، نمی شنوم
به سختی نفس می کشم
پوستم سرد است نسبت به تماس انسانی
نوری نیست
چراغ را می افروزم
و با لبخندی سرد تاریکی اش را می پوشم
می خواهم به سوی زندگی بخزم
اما دستگاه عصبی ام از کار افتاده
زیر و رو شده ام

مارلون براندودر سوم آوريل 1924 در «اُماها بنداسكا» بدنيا آمد. او سومين و آخرين فرزند(دوروتي پين باركر) .(مارلون براندو) بود. مادرش بازيگر محلي و پدرش فروشنده بود. در سال 1925، والدينش از هم جدا شدند و مادر خانواده همراه سه فرزندش به «سنتاآما» واقع در كاليفرنيا نقل مكان كرد ولي دو سال بعد، والدين او دوباره ازدواج كردند و همگي به استان «ايلي ئويز» واقع در شمال شيكاگو رفتند.
در سال 1940 او به پانسيون نظامي فرستاده شد كه در آنجا شروع به تمرينهاي نمايش كرد ولي به خاطر سرپيچي از قوانين كمي پيش از فارغالتحصيلي اخراج شد. در سال 1943 براندو به نيويورك نزد خواهرش رفت و دركارگاه هنرهاي دراماتيك» ثبت نام كرد كه در آنجا با بازيگراني مثل «هدي بلافونت» و «شيلي و نيترز» آشنا شد. اولين معلمش در آنجا «استلا آدلر» (Stella Adler) بود كه اهل خانواده بزرگي از روسيه بود. او شعارش اين بود كه «بازي نكنيد، خودتان باشيد». او راهنماي براندو بود و از همان چيزهايي آموخت كه امروز به آن «متد بازيگري» ميگويند. آنچه «استلا آدلر» به دانشآموزان خود ياد داد اين بود كه چگونه نيروهاي دروني خود را كشف كنند تا به كمك آنها، احساسات ببيننده خود را هم بيدار كنند. براندو يكبار درباره آدلر نوشت:«او به من ياد داد كه طبيعي باشم و سعي نكنم حسي را كه خودم هنگام بازي، لمس نكردهام، تظاهر كنم» در سال 1944 براندو اولين تجربه صحنهاش در نمايشي درباره حضرت مسيح بود. در طول همان سال اولين همكارياش با كمپاني «برادوي» در «من مادر را به خاطر دارم» به كارگرداني « جان ون دروتن» (yonvun Droten) كه بسيار موفق از كار درآمد و تا دوسال نمايش داده شد. اين نمايش پرفروش تحسينهاي بسياري براي براندو در پي داشت كه يكي از تحسينكنندگانش «اليا كازان» (Elia Kazan) كارگردان بود. «الياكازن» توانست تهيه كننده فيلمش «اتوبوسي به نام هوس» كه «تنسي ويليامز» فيلمنامه آن را نوشته بود ـ را راضي كند كه براندو براي نقش «استنلي كوالسكي» مناسب است. با بازي چشمگير براندو در اين نقش مشخص ميشد كه او در پي گونهاي خاص از بازيگري است و قادر است روح دردمند و مجروح را به خوبي نشان دهد. شيوه بازي براندو با راهنماييهاي الياكازان خبر از ورود متد به عالم بازيگري ميداد. شخصيت «استنلي كوالسكي» يكي احمقترين و هوس بازترين شخصيتهايي است كه تا به حال در سينما ديده شده است. خاطره مردي كه به آرامي به وسايل اطرافش ضربه ميزند و با بيان خاصش كه بين كلمات مكث ميكند و بياختيار نام «استلا» را فرياد ميزند، براي هميشه جاودان شده است.
از آن بعد هاليوود به دنبال براندو بود ولي او تمام پيشنهادات را رد ميكرد. به جز فيلم «مردان» با كارگردان «استنلي كرامر» (Stanly Kramer) كه در آن سربازي است كه در جنگ فلج شده و نميتواند با مشكلاتش در جامعه كنار بيايد و براي بازي در آن مدتي با اين گونه بيماران سپري كرده بود. اين فيلم نتوانست موفقيت فيلم قبلي براندو را تكرار كند اما او را نامزد جايزه اسكار كرد. منتقدي اشاره كرده است كه« بازي براندو در فيلم «مردان» مثل تزريق خون به جان بازيگرياست» بعدها همگي اين كار بزرگ او را تأييد كردند.
در بهار 1955، براندو، كمپاني اختصاصياش را با نام «پين باركر» كه اسم پيش از ازدواج مادرش را روي آن گذاشته بودرا تاسيس كرد. در اكتبر 1957، براندو با بازيگري بنام «آنا كاشيف» (Anakashif) كه اهل ولز بود ازدواج كرد. در دهه شصت او تعدادي فيلم ضعيف بازي كرد. در طول اين مدت او براي پايان دادن به تبعيض نژادي و بيعدالتي اجتماعي و برگرداندن حقوق سرخپوستان وارد جنبش «قانون مدني» شد و اعانه جمع ميكرد با حضور در فيلم «دربارانداز» (1954) و با كارگرداني الياكازان، براندو اولين اسكار خودش را كسب كرد.
براندو در نقش شخصيتهاي متفاوتي بازي كرده بود و هيچ وقت پاي ثابت نوع خاصي از نقشها نبود. او جرأت كرد كه در موزيكال «جوانان و عروسكها» آواز بخواند. 
در فيلم «قهوه خانه ماه اوت» در نقش يك مترجم ژاپني تمايلش را به كمدي نشان داد. در «سايانورا» (1957) او را سربازي آمريكايي ميبينيم كه در حين مأموريت در ژاپن عاشق بازيگري ژاپني ميشود در حالي كه ازدواج او ممكن است مجازات سختي در پي داشته باشد. اين فيلم برايش پنجمين نامزدي اسكار را به دنبال داشت. بار ديگر در هيبت يك نظامي بخت با او يار بود و و در فيلم «شيرهاي جوان» در كنار «مونت گوي كليف» (Mont Gary Clift) درخشيد. اين جوان عاصي و پرشور دهه پنجاه آمريكا هيچ گاه روش زندگي فوق ستارههاي هاليوودي را در پيش نرفت و در عوض راه را براي ستارههاي بزرگ ديگري مثل «جيمزدين» (James Dean) كه خيلي زود مرد و تنها در سه فيلم بازي كرد و «پل نيومن»(Poul Newman) هموار كرد.
در اين دهه براي چهار سال پياپي نامزده جايزه اسكار شد. سال اول براي فيلم «مردان» سال دوم «براي زنده ياد زاپادا» كه در آن رهبر دهقاناني بود كه عليه حكومت شورش كرده بودند و سومي براي «جوليوس سزار» كه در آن شكلي كاريكاتوري از مارك آنتوني سردار قدرت طلب سزاور نمايش ميدهد. او خواهرزاده قيصر و مردي خوش گذران و دلير بود كه با قدرت كلامش، مردم را تحريك به انتقام ميكرد و چهارمي به خاطر يكي از بهترين ساختههاي «الياكازان» يعني «در بارانداز» كه براندو در آن درخشيد و اوج بازي او در سالهاي جواني بود و بالاخره به خاطر آن جايزه اسكار را گرفت.
دومين ازدواج براندو در سال 1960 با بازيگر مكزيكي بنام «موتيرا كاستاندا» (Motria Castanda) به وقوع پيوست . «سربازان يك چشم» فيلمي بود كه در سال 1961، براندو علاوه بر بازيگري، كارگرداني آن را هم انجام داد كه در واقع وسترني متفاوت در زمان خودش محسوب ميشد. در فيلم «شورش در كشتي بونتي» براندو يك افسر كشتي است كه با ناخدا اختلاف پيدا ميكند. شكست تجاري اين فيلم كه احتمالاً علت اصلي آن نيز جنجال و درگيريهاي پشت صحنه بود و به خاطر هزينه زيادي كه صرف ساخت آن شده بود اين شكست تقريباً باعث ورشكستگي كمپاني سازندهاش شد.
در سال 1962 براندو در فيلم ناموفق «آمريكايي زشت» بازي كرد. و ودر عوض فرصت همكاري دوباره با الياكازان را از دست داد. كازان سعي كه تا براندو را براي بازي در فيلم جديدش يعني «سازش» راضي كند اما او نپذيرفت.
حضور براندو در وسترن « ميسوري از هم ميپاشد». كهدر صحنهاي پيراهن به تن و كلاه زنانه به سر ميكند از تواناييهاي عجيب ديگر او خبر ميداد و حضور موفقش در «سوپرمن» با توجهي زودگذر همراه بود. به خاطر ويژگيهاي خاص فيلم «بسوزان» در سال 1969 ساخته «فرد زينهمان» يعني از لحاظ بازيگري و مضمون اجتماعي به آن توجه ويژهاي شد.
او درنقش مأمور سري بريتانيايي ظاهر ميشود كه شورش بزرگي را در يك كشور آفريقايي به راه مياندازد فيلم اعتراضي به نژاد پرستي و استعماگري است و شخصيت براندو در آن با توجه به موقعيتهاي مختلف، مرتب تغيير ميكند.

در سراسر دهة 60 شخصيت گيراي براندو هم بر روي پرده و هم بيرون از آن از او هنرمندي دوست داشتني و نيروي تازه اجتماعي ساخت. تماشاگران جوان آن روزها او را در قامت فردي سركش، تحسين ميكردند اما نسلهاي بعدي او را فردي ضد اجتماع و بيبندوبار شناختند. اما باز هم، منتقدان معتقد بودند كه از يكي از مبتكرترين شخصيتهايي است كه در طول مدت طولاني روي پرده ظاهر شده است.
در طول دهه هفتاد براندو با بازيهاي قدرتمند در نقشهاي خاطرهانگيز در ذهنها ماندگار شد. در سال 1972، مارلون براندو معني واقعي نبوغ بازيگري را با نقش «دون ويتو كورلئونه» در فيلم «پدرخوانده» كه كارگردان آن «فرانسيس فورد كوپولا» بود به تماشاگران ارائه ميدهد كه براي آن دومين جايزه اسكار خود را نيز به دست آورد.
براندو در مراسم اسكار در 27 مارچ 1973 همراه يك دختر سرخپوست ظاهر شد. براندو از پذيرفتن جايزه سر باز زد و دختر سرخپوست از طرف او بيانيهاي را خواند كه در آن دليل رد كردن مجسمه را رفتار نادرست با سرخپوستان بومي به خصوص در فيلمهاي اين كشور دانست. رد كردن اين جايزه بوسيله براندو باعث ايجاد دورهاي شد كه در آن او بيشتر به سياست اهميت ميداد تا به بازيگري. خيليها معتقد بودند كه كار او در مراسم اسكار بچگانه بوده و او ميتوانست با روشهاي ديگري از سرخپوستان حمايت كند.
براندو موفقيت روياياش در «پدرخوانده» را با حضور در هيبت مردي ميانسال در برابر «ماريا اشنايمر» در فيلم «آخرين نانگو در پاريس» كامل ميكند كه احتمالاً بهترين بازياش بود و درخشش او عامل اصلي موفقيت فيلم «برناردو برتولچي» (Bernardo Bertolcci) است كه بهترين فيلم اين كارگردان نيز هست. اين فيلم براندو را براي بار هفتم نامزد اسكار كرد. او دهه هفتاد را با ايفاي نقش «كوتز»قهرمان فيلم «اينك آخرالزمان» به كارگرداني كوپولا به پايان رساند كه مشكلات مالي آن، فيلم و كارگردانش را به درد سر انداخت. اما در سال 2003 اين فيلم با اضافه شدن پلانهاي حذفي به صورت محدود با نام «اينك آخرالزمان»و تدوين دوباره به نمايش در آمد. براندو در دهه هشتاد مدتي از روي پردهها دور بود. در آن دوران اظهارنظرهاي عجيب و غريب بر اندوه هم شنيده ميشد مثل اين جمله كه در بازيگري حرفهاي پوچ و توخالي است، به هر حال مارلون براندو هرگز از مركز توجه و ستاره بودن راضي نبود. او در اول كتاب خاطراتش كه در سال 1994 به نام «آوازهايي كه از مادرم آموختم» منتشر شد، نوشته است كه هر چه پول آورده خرج روانپزشكها كرده است.
پس از يك غيبت طولاني، براندو در سال 1989 در فيلم «فصل خشك سفيد» در نقش يك وكيل روشنفكر سفيدپوست كه تبعه آفريقاي جنوبي است، ظاهر ميشود كه از درآمدهاي كلانش دست كشيده است. اين نقش هم نامزدي آكادمي را كسب كرد كه هشتمين و آخرين افتخار مشابه او بود. در همان سال يكي از وقايع تلخ و تراژديك زندگي خصوصي مارلون براندو نيز اتفاق افتاد و آن از اين قرار بود كه پسرش «كريستيان» به اتهام قتل نامزد خواهر ناتنياش «داگ دروليت» محاكمه و به جرم قتل عمد به ده سال زندان محكوم شد. به دنبال اين اتفاق در سال 1995، دختر براندو نيز در بيست و پنج سالگي، خود كشي كرد. براندو هيچ گاه زندگي آرام و بيدغدغهاي نداشت و همين موضوع او را مورد توجه رسانههاي عمومي قرار ميداد. اما يكي از بهترين فيلمهاي او در آن زمان كمدي «نوآموز» بود كه در سال 1990 ساخته و براندو در آن با «متيوبرادريك» (Matiow Bradrick) هم بازي بود و همچنين بازيهاي زيباي او در «دن ژوان دماركو» (1995) و «جزيره دكتر مورو» (1996) بياد ماندني بود. آخرين فيلم اين ستاره بزرگ يعني «امتياز» در سال 2001 ساخته شد كه او در برابر «رابرت دنيرو» (Robert Deniro) و «ادوارد نورتون» (Ednard Norton) درخشيد. سه نفري كه همگي از بهترين بازيگران نسل خود شناخته شدهاند اما خلاقيت و سركشي او بر قوانين حاكم بر سينما چه روي پرده و چه خارج از آن، او را جاودانه كرد و تا كنون هيچ بازيگري نميتواند ادعا كند كه مثل مارلون براندو در ارتقاي بازيگري مؤثر بوده است. او بيشتر دهههاي هشتادو ونود را در تنهايي سپري كرد و اواخر عمر را بيشتر با كمكهاي مردمي ميگذراند و انگار خاطرات دهه پنجاه كه با آن عالم بازيگري را دگرگون كرده است را فراموش كرده بود. اين اسطوره بازيگري در دوم جولاي 2004 در بيمارستان به خاطر چاقي مفرط و نارحتي ريه، درگذشت. با مرگ اوپروژه فيلمي كه قرار بود درباره براندو ساخته شود منتقي شد. فيلم «براندو برلندو» درباره جواني است كه به دنبال اين بازيگر راهي آمريكا ميشود و با كمك خود براندو، فيلمنامهاش بازنويسي شده بود.
برگمن در باره براندو گفته است:«اگر درباره كساني كه در زمان خودشان اسطوره بودند فكر ميكنيد – افرادي مثل «جيمزدين» (James Dean) «مولين مونرو» (Marilyn Monroe) و «الوس پربسلي» (Eluis Presely) – براندو هم مطمئناً در اين همين دسته قرار دارد» مارلون براندو افسانه قرن ما بود كه تماشاگران اين عصر را شيفتهي خود كرد و نسلهاي آينده را هم شيفته خود خواهد كرد. سهم او در پيشرفت هنر بازيگري و صنعت فيلم غيرقابل انكار است و ياد و خاطره او نه تنها به خاطر نقش به سزايش در ارتقاي فيلمسازي بلكه همينطور به خاطر فعاليتهاي بشر دوستانهاش در حمايت از جنبش مدني و بازگرداندن حقوق سرخپوستان بومي آمريكا در ذهنها زنده خواهد ماند.

فيلمها :
مردان (1950)- اتوبوسي به نام هوس (1951)- زنده باد زاپاتا (1952) – جوليوس سزار (1953) – وحشي (1954) – دزيره (1954)- در بار انداز (1954)- جوانان و عروسكها (1955)- قهوهخانه ماه اوت (1956) – سايانورا (1957)- شيرهاي جوان 1975) – نسل فراري (1960)- سربازهاي يك چشم (1961) – شورش در كشتي بوتني (1962)-داستان وقت خواب (1964)- آمريكايي زشت (1962) – موريتوري (1965) – آپالوزا (1966) – تعقيب (1966)- كنتسي از هنگ كنگ (1967) – انعكاس در چشم طلايي (1967)- كندي (1968) – بسوزان (1968) – شب بعد از حادثه (1968) – شبروها (1971) – آخرين تانگو در پاريس (1972) – پدرخوانده (1972) – ميسوري از هم ميپاشد (1976) سوپر من (1987) – اينك آخرالزمان (1979) – فرمول (1980) - فصل خشك سفيد (1989) – نوآموز (1990) – كريستف كلمب (1992) – دون ژوان دماركو (19959 – جزيره دكتر مورو (1997) – پول بادآورده (1998) – امتياز (2001) – اينك آخرالزمان، تدوين دوباره (2003)
اسكار
سال عنوان فيلم نامزد/برنده
1989 بهترين بازيگر نقش دوم مرد فصل خشك سفيد(1989) نامزد
1972 بهترين بازيگر مرد پدرخوانده (1972) برنده
1957 بهترين بازيگر مرد سايانورا (1957) نامزد
1954 بهترين بازيگر مرد دربار انداز (1954) برنده
1953 بهترين بازيگر مرد جوليوس سزار (1953) نامزد
1952 بهترين بازيگر مرد زنده باد زاپاتا (1952) نامزد
1951 بهترين بازيگر مرد اتوبوسي به نام هوس نامزد
آكادامي انگلستان
سال عنوان فيلم نامزد/ برنده
1954 بهترين بازيگر خارجي در بارانداز (1954) برنده
1953 بهترين بازيگر خارجي جوليوس سزار (1953) برنده
1952 بهترين بازيگر خارجي زنده باد زاپاتا (1952) نامزد
جشنواره بينالمللي فيلم كن
سال عنوان فيلم نامزد/ برنده
1952 بهترين بازيگر مرد سربازان يك چشم(1952) برنده
انجمن كارگردانان آمريكا
سال عنوان فيلم نامزد/ برنده
1961 بهترين كارگردان سربازان يك چشم (1961) نامزد
سال عنوان فيلم نامزد / برنده
1989 بهترين بازيگر مرد نقش دوم فصل خشك سفيد (1989) نامزد
1972 بهترين بازيگر مرد – درام پدرخوانده (1972) برنده
1963 بهترين بازيگر مرد – درام آمريكايي زشت (1963) نامزد
1957 بهترين بازيگر مرد ـ درام سايانورا (1957) نامزد
1956 بهترين بازگر مرد – موزيكال و كمدي قهوهخانه ماه اوت (19569 نامزد
1954 بهترين بازيگر مرد ـ درام در بار انداز (1954) برنده
1972 بهترين بازيگر مرد پدرخوانده (1972) نامزد
1957 بهترين بازيگر مرد سايانورا (1957) برنده
1954 بهترين بازيگر مرد در بارانداز (1954) نامزد
1952 بهترين بازيگر مرد زنده باد زاپاتا (1952) نامزد
1951 بهترين بازيگر مرد اتوبوسي به نام هوس (1951) نامزد
درون این

در حالی که صورتهای گچی لبخند می زنند
در حالی که خانم مرگ می خندد
آسانسورها از کار میافتد
و مناظر سیاسی محو می شود
در حالی که پسرک پادوی سوپر مارکت لیسانس می گیرد
و ماهی های روغنی طعمه های روغنی شان را تف می کنند
و خورشید پوشیده شده است
این گونه زاده شدیم
درون این
درون این جنگل های محتاطانه
درون دیدرس پنجره های شکسته کارخانه بیهودگی
درون بارهایی که مردم با هم صحبت نمی کنند
درون کتک کاری هایی که به چاقو و هفت تیر کشی می انجامند
درون این به دنیا آمدیم
درون بیمارستان هایی که آنقدر گران اند که مردن ارزان تر
و وکلایی که آنقدر طلب میکنند که مجرم بودن ارزانتر
درون مملکتی که زندانها پر و دیوانه خانه ها بسته اند
آنجا که توده ها ابلهان را به قهرمانانی ثروتمند تبدیل می کنند
درون این به دنیا آمدیم
درون اش قدم میزنیم و نفس می کشیم
به خاطرش می میریم
لال و گنگ می شویم
عقیم
هرزه
محروم
آنقدر ریاح کاری؛تنفر؛خشونت و پوچی در هر انسان متوسط هست که می تواند هر
لشکری را تجهیز کند
و بهترین قاتلها آنان اند که بر ضد قتل وعظ میکنند
و برترین نفرت نزد آنان که وعظ عشق می کنند
و بهترین در جنگ آنان که صلح وعظ می کنند
آنان که خدا را وعظ می کنند محتاجند به خدا
آنان که صلح وعظ میکنند فارغند از صلح
و واعظان عشق عاری از عشق اند
از دانایان بپرهیز

از آنان که همیشه کتاب می خوانند بپرهیز
از آنان که از فقر بیزار یا به آن مغرورند بپرهیز
پرهیز کن از آنان که سریع تحسین می کنند
که در عوض تحسین می خواهند
از آنان که سریع سانسور میکنند بپرهیز
که از آنچه که نمی دانند در هراسند
از آنهایی پرهیز کن که مدام پی جمع اند
که تنها نیستند
از مردو زن متوسط پرهیز کن
از عشق شان پرهیز کن. عشق شان متوسط است
و در پی متوسط
اما نبوغی است در نفرتشان
آنچنان نبوغی است که تو را یا هر کس دیگری را از پای در می آورد
تنهایی را نمی خواهند
عاجز از درک تنهایی
قصد نابودی هر آنچه را می کنند متفاوت با آنها
عاجزازخلق هنر
هنر را درک نمی کنندو
شکست خود در مقام آفریننده را
به پای شکست جهان میگذرانند
عاجز از کامل عشق ورزیدن
عشق تو را ناقص می پندارند
و متنفرت خواهند شد
و تنفرشان کامل خواهد بود
چون الماس درخشان
چون تیغ
چون کوه
چون ببر
چون شوکران
برترین هنرشان
مايكل كيمن استاد بزرگ موسيقي و از پيشگامان راك كلاسيك ، پس ازبيش از سه دهه
فعاليت ، روز سهشنبه 18 نوامبر2003 در 55 سالگي و بر اثر سكته قلبي جان سپرد.
همكاري با خوانندگاني چون: باب ديلن، راجر واترز، جرج هريسون، ديويد بووي، استينگ، راد استوارت ، برايان آدامز، اريك كلپتون و.. گروههايي مثل: ايروسميت، پينك فلويد، متاليكاو.. و همكاري با اركستر فيلارمونيك لندن، اپراي لا اسكالاي ميلان اركستر فيلارمونيك سنفرنسيسكو و... از جمله فعاليتهاي اوست..
آغاز تا دهه 60:
مايكل كيمن در سال 1948 در شهر نيويورك و در خانوادهاي اهل موسيقي به دنيا آمد و در دو سالگي پيانو نواختن آموخت. پدر و مادرش گيتار و كلارينت را به او آموختند. او در دهه 60 در هنرستان موسيقي نيويورك و بعدها در مدرسه جوليارد به تحصيل پرداخت.
دهه 70:
در آغاز دهه 70 به گروه « انسمبل » پيوست و اولين تجربهي موسيقي فيلمش را هم در همان دهه و در سال 1971 و با فيلم ذكريا بدست آورد. اوج موفقيتهاي او هم در همين دهه و با Pink Floyd و از همكاري او در ساخت موسيقي The Wall بدست آمد.
در همين دهه او موسيقي متن چندين وسترن را نيز ساخت، فيلمهايي جون: بدلكاران و بين خطوط.
دهه 80:
او كه در آلبوم The Final Cut هم پينك فلويد را همراهي كرده بود اين بار پس از جدايي راجر از پينك، در ساخت The Pros and Cons of Hitch-hiking همكار او بود.
دهه 80 دههاي پركار براي او بود، در فيلمهاي پسر خانه و اسلحه مرگبار 1 و 2 با اريك كلپتون و در سورپريز شانگهاي با جرج هريسون همكاري كرد و موسيقي فيلمهاي : موناليزا، برزيل، ريوت، سو و باب، Die Hard 1 و 2 ، منطقه مرده، متهم ، ونوم، آنجلو، جوازقتل ، عشق من و... را ساخت.
دهه 90:
دو جايزه گرمي و دو نامزدي جايزه اسكار در اين دهه به او تعلق گرفت. در سال 91 موسيقي اهنگ Everything I Do را به خوانندگي برايان آدامز و براي فيلم « رابين هود شاهزاده دزدان » ساخت كه اولين گرمي را براي او به ارمغان آورد و نامزد اسكار شد و 16 هفته تمام را در ردهي اول ليست انگلستان باقي ماند!
سال 94 درآلبوم پاواروتي و دوستان همكاري كرد و در ساخت آلبوم The Division Bell هم به پينك فلويد كمك كرد.
همكارياش با برايان آدامز در سال 95 با آهنگ Have You Ever Really Loved A Woman براي فيلم« دون ژوان دو ماركو » تكرار شد كه باز هم نامزد دريافت اسكار شد.
در سال 96 دومين جايزه گرمي را براي موسيقي فيلم آقاي هالند گرفت.
ديگر موسيقي فيلمهاي او شامل: مهمان زمستاني، افق حادثه، مردان X ، چه روياهايي ميآيند و... بود.
افسوس زندگی خوش و شیرین است ولی این خوشی و شیرینی برای کسانی است که زندگی را نشناخته اند.
خداوند شبان من است محتاج به هیچ چیز نخواهم بوددر مرتع های سر سبز مرا
می خواباند جان مرا باز میگرداند وبه خاطر نام خودبه راههای عدالت حمایتم میکند
پس چون در وادی سایه موت گام زنم ترسان نخواهم بود.

می خوام در مورد آدمها صحبت کنم.
واقعا کجاست تفکر؟
دیگر کسی به فخر نمی اندیشد .دیگر کسی به عشق نمی اندیشد.
تو هر خونه حداقل یه نفر پیدا میشد یه چیز تو مخش پیدا بشه. اون آدمهای بزرگمون
کجان؟
همه اونارو فراری دادن. هر خوکی الان خودشو آدم میدونه و با اعتماد به نفس رو تپه
گوهی که درست کردن پادشاهی میکنن.
تو پستهای قبلی یکی گفت این حرفهایی که میزنم شعاره. با یه جمله از نیچه بهش جواب میدم.
"تو باید هر روز یکبار با خویشتن خویش به جنگ برخیزی و در این کار نباید برای شکست و پیروزی اهمیتی قایل شوی چرا که آن به حقیقت مربوط می شود نه به تو"
آره!شاید حقیقت تلخ باشه چون روش کار نکردی همیشه خواستی حقیقتو با خواسته های خودت عوض کنی.واسه همینه که باعث شدین گوه همه جارو بگیره.
وقتی یه حقیقت جلوت قرار میگیره روش کار کن. من دارم روش کار میکنم شما چطور؟
حقیقت چیه از نظرت؟
همه این چیزایی که میبینیم یه ابهامه. یه توهمه زودگذر. اما خیلی ها اینو درک نکردن
چون می خوان ازش فرار کنن اما یه روزی یه جایی خفتت میکنه .
اون موقعه که به شعارها فکر میکنی و این شعارها میشه آرزوی شخصیت. ولی روش کار کنین.
شاید بیشتر از آنکه نام مارک ناپفلر (Mark Knopfler) در ذهن دوستداران موسیقی باشد، نام گروه دایر استریتس (Dire Straits) شهره عام و خاص باشد. وی قبل از آنکه گروه دایر استریتس آغاز بکار کند مشغول فعالیت های خبرنگاری و تدریس بود.
او متولد سال 1949 در گلاسکو اسکاتلند میباشد که در سال 1956 به همراه خانواده به انگلستان مهاجرت کرده و تحصیل مقدماتی را در آنجا آغاز می کند. عموی او نوازنده سازدهنی و پیانو به سبک بوگی ووگی (Boogie-Woogie) بود و علاقه او به عمویش بعد ها در شکل گیری موسیقی ناپفلر تاثیر زیادی داشت.
در دوران نوجوانی علاقه بسیار زیادی به گیتارهای Fender Strat آنهم به رنگ نارنجی -صورتی داشت که اغلب در دستان هنک ماروین (Hank Marvin) مشاهده می کرد. اما نداشتن پول کافی برای آن باعث شد تا یک گیتار Hofner Super Solid را به قیمت 50 پوند خریداری بکند که این رقم برای یک محصل در دهه 1960 بسیار زیاد بود.
در مدرسه در گروه های مختلف موسیقی به اجرای نقش نوازنده گیتار می پرداخت، اغلب نقش نوازندگانی چون جیمی هندریکس (Jimmy Hendrix)، یا اسکاتی مور (Scotty Moore) و جیمز مورتون (James Burton) را اجرا می کرد. اولین اجرای رسمی او در گروهی از مدرسه بود که برای تلویزیون محلی برنامه اجرا کردند.

پس از پایان تحصیلات اولیه برای تحصیل در رشته خبرنگاری در سال 1967 به کالج Harlow Technical رفت و پس از فارغ التحصیل شدن از این کالج بعنوان یک خبرنگار ساده در روزنامه عصر یورکشای (Yorkshire Evening Post) مشغول بکار شد. پس از دوسال کار در آنجا تصمیم گرفت تا معلومات خود را بیشتر کند و برای همین دانشگاه Leeds را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد.
در آنجا بود که با یک نوازنده و خوانند محلی بلوز بنام استیو فیلیپس (Steve Philips) آشنا شد. در این دوران مارک برای گذران زندگی برای یکی از روزنامه های محلی لیدز، نقد موسیقی می نوشد. اتفاق عجیب آن بود که در این روزنامه محلی فرد دیگر با اسم مشابه استیو فیلپس مشغول بکار بود که در واقع مدیر مستقیم مارک در روزنامه بود. این موضوع سالهای سال نویسندگان را به اشتباه می انداخت بگونه ای که این دو فرد را یکی می دانستند.
در نهایت روزی مارک و رئیسش برای دیدن استیو فیلیپس نوازنده گیتار نزد او رفتند و در اینجا بود که استیو، استیو را ملاقات کرد. در این دیدار مارک ناپفلر و استیو فیلیپس متوجه شدند که نکات و ایده های مشترک بسیاری در موسیقی دارند و حتی با یکدیگر دو نفری برای مدتی به نوازندگی پرداختند. اما روز بعد مارک همانند سابق به فعالیت خبرنگاری خود پرداخت و استیو مشغول تعمیر و بازسازی یک گالری هنری شد.
دوستی مارک و استیو ادامه یافت و در مدت 5 سال این دو با یکدیگر ساز می زدند، حتی مارک در برخی آلبوم های شخصی استیو مانند Just Pickinig که در سال 1996 منتشر شد با او همکاری کرد. استیو معتقد بود که مارک نوازنده بسیار خوب گیتار است و به سبک B.B.King نوازندگی می کند، اما لازم است در نحوه نوازندگی و نیز سبک او تغییراتی داده شود.
مارک واقعا حرف نداره همیشه از گوش دادن به آهنگهاش لذت میبرم.
آیا تا کنون در باره روحت اندیشیده ای؟ آیا نجات پذیر است؟ یا آنکه شاید گمان می کنی پس از مرگ در گور خود ، خوش اقامت خواهی گزید؟ آیا خداوند اندیشه ای در سر توست یا جزئی از وجودت؟ آیا مسیح صرفا نامی است که در مدرسه و در یک کتاب خواندی؟ آنگاه که به مرگ می اندیشی ، نفست به شماره می افتد یا آنکه خونسردیت را حفظ می کنی؟ آیا دوست داری پاپ را در انتهای ریسمان ، آویخته ببینی؟ آیا او را یک نادان می پنداری؟ آیا ممکن است تو از آنچه که دوستانت می گویند هراسان شده باشی؟ آیا اندیشه تو آنقدر حقیر است که با دیگران به هر سوی ، گله وار به حرکت درآیی؟ آیا وقتی زمان مرگت نزدیک شود ، باز هم پوزخند خواهی زد؟ و خواهی گفت که دار و دسته من به خوبی خورشید را پرستش می کنند؟
می اندیشم این حقیقت دارد که مردمانی همچون تو مسیح را به صلیب کشیده اند.این غم انگیز است که عقیده تو ، تنها جملاتی است از بر شده و بدون درک.گمان می کنم که کار از کار گذشته است.
Ellas Otha Bates McDaniel متولد سال ۱۹۲۸موسس گروه بو دیدلی.
این نوشته از زبان by lggy pop
موسیقی بو دیدلی؛عظیمه؛عمیقا تاثیرگذار و هیجان انگیز. قدرت شهوانی و جنسی آفریقارو داره. انواع واقسام چیزهای اسرار آمیز توی اون صدا وجود داره. مردم به کارهای بو دیدلی گوش میکنن و میگن"اوه میتونی بزنی و به گروه بو دیدلی بپیوندی" ولی به این راحتی ها هم نیست .
واقعا چیزهای خیلی ساده ای میزد ولی با اقتداری باور نکردنی.مدل گیتار زدن او ؛ اول اینکه دستهای بو از مچ تا نوک انگشت هایش یک فوت بود. او واقعا گیتارش رو در کنترل داشت. سازش رو میزد صدای ریتمی که بیرون میاد واقا تکه . بلایی که الان سر گیتار اومده اینه که الان یه سری آدم بی بته داریم و یک افکت فاز . زمان هندریکس دو تا خط روی هم افتاده بود .هندریکس هر دو را داشت.هم دستش را داشت؛هم افکت فاز .
حالا تنها چیزی که دارن یه افکت فازه؛خیلی از اونا همینطورند.بو دیدلی تاثیر بزرگی روی راک دهه 60داشت گروهای مثل :رولینگ استونز و یارد بردزآهنگهای اونو مجددا اجرا کردند.من یک تجربه شخصی با بو داشتم. یکبار توی وگاس باهاش کار کردم و در دهه 80 و 90 دنبالش توی هواپیما می رفتم _ همیشه با درجه یک میپرید؛ همیشه تنها؛ با یک کیف و کلاه پلیسیش و علامت کلانتر.
به نظر من بو و چاک بری هر دو از این رنج می بردند که اون دسته از آدمهایی که آهنگاشونو اجرا میکنن باعث شدن که بی اهمیت قلمداد بشن. تاثیز آنها همه جا هست و از لحاظ شخصی هم میشد تقویت بشن .حتما باید یک کارخانه ماشین سازی یا شلوار جین پیدا بشه و یکی از آهنگهای اونهارو رو یک فیلم تبلیغاتی بگذاره تا میرزا قشمشم های جوان بگن که اوف چقدر خوبه.
واقعا دین چیه! آیا واقعا به اون احتیاج داریم ؟
یکی به من بگه ایران کجاست؟
چه خبر شده؟
چرا دین اسلام باید تو شناسنامه های ما ثبت بشه یا ثبت شده؟
لیسانس بدم خدمتتون!!
بشتابید لیزینگ خودرو!!
لوازم خانگی قسطی!!
آیا واقعا شناخت کافی از دینتون دارید؟
اصلا مهمه؟
نمی دونم چرا هر چیزیو مثل چکش می کوبن سرمون ؛ چقدر چیزایی که تو دینتون نوشته رعایت میکنین
اصلا رعایت نمی کنید درسته؟
چون بهش اعتقاد ندارید. چون سر صف مدرسه ها ردیفمون میکردن و شستشو مغزی می کردمون از همون اول باهامون مثل سربازها رفتار کردن .از جلوووووو نظام خبررررررر دار هر کس گوش جلوییشو نگاه کنه .کسایی که محکوم شدیم تو ایران به دنیا بیایم کسایی که انقدر خردمون کردن که شدیم گوشتهای بی استخون. افتادیم یه گوشه و جون میدیم آتیش تمام وجودمونو گرفته .
باید از کجا شروع کنیم یا کجا تمومش کنیم . تمام چیزهایی که میگذره تو روزمره مسخره است. هروز مردم آلوده تر میشن تو یه خانواده باباهه تو فکره اینه چطوری مردمو دودر کنه بچه به فکر اینه چه طور باباهرو دودرکنه .
خیلی عالیه حرف نداره کم کم دارم به تجدد بشریت پی میبرم. اون کثافتی که همه جارو گرفته. تسبیح بزنِ ذکر بگو. بعد حروم خوری کن. بیایید ای نسل متجدد بیایید .کسایی که با جورابایه لنگه به لنگه اومدن خوش اومدنِ کسایی که با زنهایه لنگه به لنگه اومدن خوش اومدن؛ کسایی که با ماشینهای لنگه به لنگه اومدن خوش اومدن ....بخورید خوشمزه است .حروم خوری خوشمزه است.
هی مرد آروم باش زندگی کن!
مگه همه چی کار میکنن تو هم زندگی کن؟
چقدر خودمو گول بزنم چقدر مگه مخه لعنتی گنجایش داره......
باید دیوانه باشی.باید واقعا نیازمند باشی.باید روی سرپنجه هایت بخوابی.و وقتی که در خیابان هستی باید بتوانی چشم بسته ، طعمه آسان را بقاپی و بعد بی سرو صدا ، در جهت حرکت باد ، بزنی به چاک و از چشم ها ناپدید شوی.باید بتوانی در لحظه مناسب ، بی آنکه فکر کنی حمله کنی. بعد از مدتی می توانی به سر و وضعت برسی.مثل زدن کراوات اشرافی ، دست فشردن محکم ، نگاه خاصی در چشمها و لبخند آسوده ای بر لب.باید اعتماد آنهایی که بهشان دروغ می گویی را بدست بیاوری تا وقتی که به تو پشت می کنند از فرصت استفاده کنی و کارد را فرو کنی.باید یک چشمت همیشه نگران دور و برت باشد.می دانی که هر چه پیرتر بشوی ، کار سخت تر و سخت تر خواهد شد.سر انجام چمدانت را می بندی و به جنوب پرواز می کنی.سرت را در ماسه ها فرو می کنی.تنها یک پیرمرد غمگینی ؛ تنهای تنها ، در حال مردن از سرطان.وقتی هم که خودت را ببازی ، هر چه را که کاشته بودی درو می کنی.و وقتی که ترس قد می کشد ، خون کثیف می ایستد و سنگ می شود.و دیگر برای وزن کم کردن دیر است.پس امید که خوب غرق شوی ، هنگام غرق شدن تک و تنها ، با سنگینی سنگی سنگین به پایین می روی.
باید اعتراف کنم که کمی سردرگمم.گاهی به نظرم می آید که فقط یک بازیچه ام.باید بیدار بمانم ، باید بکوشم این مرض خزنده را از تنم بتکانم.اگر دوام نیاورم چگونه می توانم راهم را به بیرون از این هزارتو پیدا کنم؟
کر و کور و لال ، فقط وانمود کن که همه کس دور انداختنی است و هیچکس دوست واقعی ندارد و به نظرت می رسد تنها کاری که می توانی بکنی ، منزوی کردن برنده است.و از ته قلبت باور داری که همه قاتل اند:آن که در خانه ای پر از درد به دنیا آمد.آن که به او گفتند که نباید در پنکه تف بیندازد.آن که به او یاد دادند که کارها را چگونه انجام دهد.آن که توسط پرسنل آموزش دیده شکسته شد.آن که به او قلاده و زنجیر زدند.آن که به پشتش ضربه ای نواختند.آن که داشت از گله دور می افتاد.آن که در خانه اش بیگانه ای بیش نبود.آن که در پایان ، خرد شد.آن که در پای تلفن ، مرده پیدایش کردند.آن که با سنگینی سنگ به پایین کشیده شد.
تصمیم گرفتم در مورد جنس لطیف صحبت کنم. جنسی که خدا برای جفت شدن با جنس دیگه؛ که منم متاسفانه جزو اونم آفریده .
دارم راجب شما دخترا صحبت میکنم.که امروز وضع خیلی خوبی ندارین حداقل تو محیط لعنتی خودمون اینطوره؛ در مورد خارجم بیشتر تو تبلیغات و فیلمهای به اصطلاح مستحجن نقش اولو دارین.
شما که همیشه از حقوقتون دفاع میکنین کجایین. آیا وضع امروز براتون قابل پذیرشه. واقعا جای تاسفه؛ نمیدونم همین چیزاست که باعث می شه آدم از زندگی مایوس بشه.
چرا فقط باید به شما به عنوان سکس نگاه کرد .
باید بگم امروزه اکثر جنسهای لطیف از دوستی کردن از اورگانیسم خود به عنوان شغل استفاده می کنن. شاید اگه یه دختر این مطلبو بخونه فکر کنه من با دخترا مشکل دارم یا دارم از جنس خشن مرد دفاع میکنم نمیگم پسرا پخی هستن چون تو این موضوع به اندازه شما نقش دارن همه جارو کثافت گرفته من مرجع تقلید نیستم ولی حالم داره بهم می خوره راسیتش.....ولش کنین .
با یه شعر از باب دیلن این پستو می بندم:
بگذارید سوالی از شما بپرسم.
آیا پول شما آن قدر ارزش دارد؟
که با آن گناهانتان را بخرید.
فکر میکنید واقعا ارزشش را دارد؟
من فکر میکنم هنگامی که ناقوس مرگ به صدا در آید
خواهید فهمید که همه پولهایی که اندوخته اید
نمیتواند روح شما را بازخرد
" قسمتی از پایان جنگ؛ سروده باب دیلن"